كسي مثل هيچ كس...


شعری زیبا تقدیم به استاد ناظری

شعری زیبا خطاب به "استاد شهرام ناظری" که چندی پیش در ماهنامه هنر و موسیقی (به قلم مهدی ستایشگر) چاپ شده بود،تقدیم به شما دوستداران عزیز استاد:

بخوان آریایی، سرود رهایی                               که نشناسد این ره مگر آریایی
بکش تیغه تیز آوازه چون صبح                             که نقش برون آری از روشنایی
بزن بانگ بیداری از ماورالنهر                              بدان صوت پر صولت ماورایی
نهیبی ز ایران قرا بر جهان زن                             به اوج عراق و به موج قرایی
بگو مطرب معنوی ره گشاید                              به سیر مقامات موسیقیایی
تو تکخوان درد دل غنچه ات باش                        کند با تو گل ها همه همصدایی
به کام انگبین، مطرب آهنین دست                     چشاند به دف ضرب شستی خدایی
بخوان شروه های شرربار شهری                        و یا کوچه باغاتی روستایی
شدم نقره داغی ورق خورده رودست                   ز بازیگزاران عصر طلایی
گذشت آنکه مطرب به ضرب اصولی                     کند پیش بدپیشگان خوش ادایی
گذشت آنکه: گفتند خنیاگر ما                            بخواند فلان و بگوید فکایی
ازین پس نسازد سر رشته مطرب                       به آیین تار بریشم بهایی
گر امروز مطرب زند پنجه کـُردی                          کند چشم دشمن به یک پنجه سایی
بیینید، خنیا غزل خوان امروز                             قصاید سراید به تای سنایی
دریغا فروزان فر و پیر فرزان                                 کجا سایه سار بهار و همایی؟
اساس قضاوت چو آمد، نگفتند؟                          برادر، به اصل برائت برآیی؟
چو نیلوفر آبی از خاک برخیز                              نه چون شاخه تر به هر سو گرایی
بمیرد شب و روز گر ماه و خورشید                      فرامش کنند عادت جابجایی
من از عطر اشراق مستم، که از عقل                  گرفته مشامم، حکیم مشایی
الا ساز آواز برداشت کرده                                 فروداشتی کن به دور نهایی!
بخوانند ز امروزمان پرده خوانان                           روایت به منظومه های غنایی
زهی شاه تار نکیسا که آموخت                         به گویندگان راز آتش نوایی:
بگو پیش تخت ملک، طاقدیسی                        بخوان روی ایوان شه، شاختایی
به "شهرام" شه نامه خوانان نوشتم                   بخوان آریایی سرود رهایی

یاحق.


بهشید

کیوان ستاره شد...

 

 

 

امروز...بیستم دی ماه ۱۳۸۶، سومین سال درگذشت دایی عزیزم ( استاد کیوان قدرخواه-شاعر و نویسنده) است...

به همین مناسبت قطعه شعری را تقدیمتان می کنم و همراه با هم یادش را گرامی می داریم...

 

کیوان ستاره شد...

 

ما از نژاد آتشیم

همزاد آفتاب بلند اما

با سرنوشت تیره خاکستر

عمری میان کوره بیداد سوختیم

 

او چون شراره رفت

من با شکیب خاکستر، ماندم

 

کیوان ستاره شد

تا برفراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد

کیوان ستاره شد

تا شب گرفتگان

راه سپید را بشناسند

 

کیوان ستاره شد

که بگوید

آتش

آنگاه آتش است

کز اندرون خویش بسوزد

وین شام تیره را بفروزد

 

من در تمام این شب یلدا

دست امید خسته خود را

دردستهای روشن او می گذاشتم

 

من در تمام این شب یلدا

ایمان آفتابی خود را

از پرتو ستاره او گرم داشتم

 

<<کیوان ستاره بود

با نور زندگی می کرد

با نور درگذشت ...>>

 

او در میان مردمک چشم ما نشست

تا این ودیعه را

روزی به صبحدم بسپاریم.

 

 

(شعر از: ه.ا.سایه)

 

<یادش همواره در قلبم جاودان است... روحش شاد باد.>

 

یاحق.

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------

 

مقاله ی دوست عزیز:جناب آقای محسن فرجی، در مورد<کیوان قدرخواه>،که در روزنامه اعتماد ملی (۱/۱۱/۱۳۸۶) به چاپ رسیده است، را در لینک زیر بخوانید:

 

http://www.roozna.com/Negaresh_Site/Fullstory/?Id=54006

 


بهشید

اجراي استاد ناظري در امريکا به مناسبت سال مولانا

سلام...این بار با خبر مسرت بخش و غرور آفرینی در خدمتتان هستم:
 
استاد شهرام ناظري به همراه حافظ ناظري و ارکستري متشکل از نوازندگان چند کشور مختلف 17 آگوست(26 مردادماه جاري) در والت ديسني هال هاليوود در امريکا به مناسبت سال مولانا روي صحنه خواهد رفت. شهرام ناظري به خبرنگار شرق گفت؛ «در اين اجرا که با سه تارنوازي حافظ ناظري همراه است، شعرهاي مولانا را خواهم خواند.»

ناظري در سال جاري ميلادي موسيقيدان شماره يک ايران براي اجراي قطعات موسيقي به مناسبت سال مولانا بوده و در مراسم و جشنواره هاي مختلف در ديگر کشورها به روي صحنه رفته است.

او کسي است که حضور هميشگي شعرهاي مولانا را در موسيقي ايران تثبيت کرده و هيچ گاه کنسرتي برگزار نکرده که در آن شعري از مولانا نخوانده باشد. مولانا حالا يکي از شاعران پرطرفدار در موسيقي ايران است و آهنگسازان بسياري تلاش کرده اند بر اساس شعرهاي او قطعاتي خلق کنند، اما کارهاي ناظري به خصوص در دهه 60 در اين ميان رنگ و بوي ديگري دارند.

این عکس زیبا و جالب از استاد ناظری را هم به دوستداران ایشان تقدیم می کنم:

یاحق.

بهشید

گفتگوی اختصاصی شرق با استاد شهرام ناظری

حرف می زنیم و می جنگیم...

شهرام ناظري جوان و خندان پهلو به پهلوي احمد عبادي، شهرام ناظري با موهاي بلند کنار جليل شهناز نشسته در قاب عکس. شهرام ناظري پا به سن گذاشته امروز اما تنها. اميدوار به اجراي کنسرت در خارج و بي انگيزه از اجراي کنسرت در اينجا. آوازخوان چمدانش را براي سفر آماده مي کند، در اين شب بهاري که پاي کوه خنکاي پاييز دارد. و بادي که در مبل هاي قديمي، عکس ها و سازهاي قديمي مي پيچد. در ظروف نقره و گلداني با گل هاي نرگس که عطرش را از دست داده. در خانه اي که موسيقي جاري در آن آواز زير لب صاحبخانه در رفت و آمدهايش است، از گوشه اي به گوشه اي ديگر. آوازخواني که با خود مي گويد کاش در روستا زندگي مي کرد اما امروز چقدر براي گفتن اين حرف دير است و چقدر دور و چقدر همه بيگانه با هم؛ «متاسفانه ما اهالي موسيقي سنتي با هم بد هستيم و هيچ کس، هيچ کس را قبول ندارد. اين حرف ها را نمي توانم به آنها بگويم. همه هاج و واج نگاهم مي کنند وقتي مي گويم رشته آواز در اين سال ها گسسته شده، آواز از شور و حرکت بازايستاده . الحان عربي در آواز خواننده ها جا باز کرده و آموزش آن در چارچوب محدود استادسالاري پيش مي رود.» شهرام ناظري امشب تنها به سفر مي رود. بي خبر از محمدرضا لطفي، کامکارها، پرويز مشکاتيان، جليل عندليبي، گروه شمس، گروه دستان، جلال ذوالفنون و بقيه که زماني حلقه دوستان او را تشکيل مي دادند و حالا همگي به راه خود رفته اند، جدا از راه ديگري.امروز اگر آنها بودند و اگر حلقه اي بود، شايد دوباره در گلستانه اي ديگر روي پيشخوان نوارفروشي ها قرار مي گرفت، آتش در نيستاني ديگر، گل صدبرگي ديگر و شهرام ناظري دوباره همان آوازخواني مي شد که صداي گرمش و تحريرهاي متفاوتش آتش به جانمان مي انداخت.


آقاي ناظري، از موسيقي چه خبر؟

ما در موسيقي جوان بوديم و حالا داريم پيرمرد مي شويم اما هنوز تکليفمان روشن نشده است. تلاش ها به جايي نرسيده چون کارهاي هنري در يک مسير درست حرکت نمي کنند و در نتيجه هرچند وقت يک بار به نقطه صفر مي رسيم. بنابراين بايد همه چيز را از نو شروع کرد، حرف زد و جنگيد.طاقت هنر هم ديگر جايي سر مي آيد. هنرمند نياز دارد برود و از اين فضا دور شود تا دوباره انرژي بگيرد، در محيطي که مجبور به جنگيدن نباشد.

 مثل اينکه براي برگزاري کنسرت هم اين مشکلات وجود دارد.

مساله اصلاً برگزاري کنسرت نيست. هدفي که ما پيش از انقلاب به اين طرف دنبالش بوديم، خيلي وقت است که گم شده. اين هدف داشتن محيط سالم هنري و آموزشي بود. محيطي که بتواند هنر صحيح را بين مردم اشاعه دهد و در ضمن هنرمند هم بهره ببرد و هنرمندان نسل نو به صورت اصولي و ريشه اي پرورش پيدا کنند اما نشد.

 آقاي ناظري، اوايل انقلاب که شرايط متفاوت تر از حالا بود اما شما و هنرمندان ديگر پيگيرتر بوديد و مرتب تر کنسرت برگزار مي کرديد و هرچند ماه يک بار کار تازه اي از شما منتشر مي شد.

شما نمي توانيد اول انقلاب را با امروز مقايسه کنيد. امروز بسياري از باورها از دست رفته و آن حال و هواي گذشته ديگر وجود ندارد. همبستگي و عشقي که بين مردم و هنرمندان وجود داشت ديگر نيست. همبستگي اي که آن روزها وجود داشت و عشقي که در ما جوش مي زد، داستان ديگري بود. هنرمندان ديگر خسته شده اند. هنر زاييده عشق است و وقتي آن عشق وجود ندارد، هنر مي ميرد. اوايل انقلاب ما و هنرمنداني که امروز بسيار شاخص هستند، هر روز که از خواب بيدار مي شديم براي ساخت آهنگ جديد آماده بوديم. اما حالا شايد همان آدم ها نتوانند پنج سال يک بار هم آهنگ تازه اي بسازند.

خب علت اين پس رفت و از بين رفتن باورها چيست؟

وقتي کسي مدام دنبال هدفي است و به آن نمي رسد خسته مي شود و از طرفي بالا رفتن سن اين خستگي را بيشتر مي کند. در نتيجه خيلي از هنرمندان بريده اند. اول انقلاب همه پر از شور و خلاقيت بودند. اما حالا اسمي از آنها نيست. نمونه اش من هستم، تعداد کارها و فعاليت هايم کمتر شده است. به دليل اينکه عشق گذشته ديگر در من وجود ندارد. اين اتفاقات دلايل متعددي دارد که بايد از نظر جامعه شناسي و روانشناسي بررسي شود تا مشخص شود که چرا فلان هنرمند برجسته زماني فعال بوده و امروز نمي تواند آهنگي بسازد يا اگر بسازد ديگر به زيبايي و تاثير گذاري گذشته نيست.

 تعدادي از کارهاي جذاب و شنيدني شما متعلق به دوران جنگ است. در زمان جنگ معمولاً حس و حال کار هنري کمتر است، اما شما در آن دوران کارهاي ماندگاري خلق کرديد.

آن زمان، زماني بود که ما با طراوت، با احساس و اميدي بزرگ حرکت مي کرديم اما امروز فهميده ايم انجام بسياري از آن آمال و آرزو ها در بخش هنري امکان پذير نيست. خيلي سخت است که زماني با جديت هدفتان را پيگيري کنيد و بعد بفهميد به آن هدف نمي رسيد.

 آيا بخشي از اين کم کاري به اين دليل نبوده که مي خواستيد کار متفاوت و نويي خلق کنيد؟

نه، البته يک هنرمند خلاق نيازمند خلوت و شرايط مناسب براي مطالعه و کار است اما آدم مقلد مواد زيادي در اختيار دارد و آن چه را که از يک قرن اخير به اين طرف خوانده شده متعلق به خود مي داند. آثار ماندگاري که او بدون هيچ مانع و مشکلي مي تواند دوباره اجرا کند.

آيا زماني که تهران بمباران مي شد، آن خلوت وجود داشت و حالا نيست؟

آن زمان ما در اوج شور و عشق بوديم. از عشقي که از اول انقلاب به وجود آمده بود و همچنان وجود داشت مست بوديم. «يادگار دوست» متعلق به دوره جنگ است. يادم مي آيد مدتي به شمال سفر کرده بودم، به تهران مي آمدم، يکي دو روز مي ماندم و براي ضبط اين کار به استوديو مي رفتم. در راه رفتن به استوديو فکر مي کردم که ممکن است ديگر برنگردم.

به خاطر بمباران به شمال رفته بوديد؟

به خاطر بمباران نبود. چند نفر از دوستانم آنجا بودند و ما مدام در رفت و آمد بوديم. به کرمانشاه هم مي رفتم.

آن موقع خيلي پيش مي آمد که کنسرت ها نيمه کاره مي ماند و ناگهان همه چيز به هم مي ريخت.

بله. آن موقع شرايط خاصي حکمفرما بود. نيروي عشق وجود داشت و چيزي جلودارش نبود. وقتي به تهران مي آمدم و شبانه به استوديو مي رفتم دائم به اين فکر مي کردم که ممکن است يک بمب همه چيز را نابود کند اما به کارم ادامه مي دادم.

زماني که مشغول کار بوديد صداي بمب در استوديو مي آمد؟

اگر بمباران در آن نزديکي بود، صدايش مي آمد.

بعد مجبور مي شديد دوباره کار را تکرار کنيد؟

بله. «در گلستانه» با اين شرايط ضبط شد و مشکلات زيادي هم البته به وجود آمد که داستانش مفصل است. ما آن را با ارکستر بزرگ روي دو نوار 16 باندي در استوديو بل ضبط کرديم و زمان ميکس فهميديم هر دو نوار را پاک کرده اند. علت اين کار گفتني نيست.

يعني دوباره کار را ضبط کرديد؟

بله از صفر. البته اين مسائل هنوز هم وجود دارد. مسائل اجتماعي و سياسي يک طرف و مسائلي مثل اين که هنرمند با آن درگير است، باعث مي شود خيلي چيزها در مسير صحيح حرکت نکند. باندبازي ها، حسادت ها و مافياي بازار موانعي هستند که هيچ وقت از سر راه هنرمند کنار نمي روند.

اين مافياي بازار آن موقع هم وجود داشت؟

بله.

به هر حال آن موقع نگاه هاي صرف اقتصادي به موسيقي کمتر بود.

مافيا هميشه هست. دزدان تمام دنيا با هم همدست اند. بالاخره تا وقتي عرضه و تقاضا هست مافيا هم وجود دارد و اين وسط حق هنرمند ضايع مي شود.

فکر نمي کنيد دلسردي شما باعث شده دانش گذشته به نسل امروز منتقل نشود و همين بين آواز اوايل انقلاب و امروز گسست ايجاد کرده است؟ در حال حاضر نسل جوان هيچ چهره شاخصي در موسيقي ايران ندارد. نه خواننده، نه نوازنده و نه آهنگسازي که تبديل به پديده شده باشد. همه چيز يا خنثي است يا تقليدي از گذشته.

مساله اين است که انتقال اين دانش به خوبي هدايت نشده. اگر خط مشي درستي برايش تعيين مي شد به اينجا نمي رسيديم.

در دو دهه گذشته هنرمندان خيلي فردي عمل کردند. اوايل انقلاب مرکز حفظ و اشاعه را داشتيم که هنرمندان بزرگي در آن رشد کردند. اما هرچه گذشت راه آنها از هم جدا شد.

شما مي خواهيد مرکز حفظ و اشاعه آن زمان را با حالا مقايسه کنيد؟

نه. به هر حال هنرمنداني که در آن مرکز تعليم ديدند، راه استادان خود را ادامه ندادند.

به دليل اينکه اين مرکز حرکتي عظيم بود که تمام استادان بزرگ به آنجا رفت و آمد داشتند. استادي مثل داريوش صفوت آنجا را پايه گذاري کرد که خود يک متخصص واقعي بود. بيشتر بزرگان موسيقي از نوعلي برومند، سعيد هرمزي، فروتن، عبدالله دوامي، اصغر بهاري و ديگران آنجا بودند. مرکز حفظ و اشاعه خط مشي درستي داشت و به همين دليل هر آدمي که از آنجا بيرون مي آمد، در موسيقي پديده اي بود.

چه شد تعداد بزرگاني که با حضورشان در موسيقي تحول ايجاد مي کردند رفته رفته کمتر و کمتر شد؟

مسائل مختلفي وجود دارد، به نظر من دوره غول ها ديگر تمام شده است. آن موقع اين غول ها در تمام زمينه ها وجود داشتند، مثلاً در شعر نيما را داشتيم مهدي اخوان ثالث، فروغ، شاملو و... الان هم خيلي ها شعر مي گويند اما نوآموزند. در موسيقي وقتي به راديو مي رفتيد حسين تهراني، کلنل وزيري، محجوبي، خالقي و علي اکبرخان شهنازي را يک جا با هم مي ديديد. همه دور هم جمع بودند. اما الان همه در مرحله ابتدايي، دانشجو و هنرآموز هستند و کسي نمي تواند به مرحله عالي برسد. شايد دوره اش سرآمده يا اين جريان به درستي هدايت نشده است.

شما در آواز شاگردان زيادي داشته ايد. فکر مي کنيد نسل امروز چه چيز در موسيقي کم دارد که نمي تواند به پاي استادان گذشته برسد؟

اولاً هنر بايد در ذات يک آدم باشد و بعد فرصتي براي کار کردن در سطح وسيع به وجود بيايد. من پيش استادان مختلفي کار کرده ام و به شاگردانم مي گويم نبايد راه مرا برويد و مرا تکرار کنيد. متاسفانه موقعيتي به وجود آمده که استادان فقط در چارچوب استادسالاري خود درس مي دهند، اما استادان قديم طوري آموزش مي دادند که شاگرد خود را پيدا کند.

شما چطور به هنرجويان تان آموزش داده ايد؟

من مثل استادان فعلي نيستم. زماني هم خانه اي داشتم که دوست داشت آواز بخواند و من از او خواستم علاوه بر من براي آموزش پيش استادي برود که هم دوره من بود. او سماجت مي کرد و مي گفت از صداي آن استاد بدم مي آيد. من مي گفتم بايد پيش او بروي. اگر بخواهي فقط مرا الگوي خودت کني محدود مي شوي. اين صحيح نيست که يک نفر بت شود اما امروز مي بينيد همه مقلد شده اند، به خصوص در آواز. اينها همه نتيجه آن است که شاگردان در محدوده استادسالاري آموزش مي بينند.

در اين بين تنوع چنداني هم وجود ندارد.

شايد اصول يکي باشد اما هر ذهن حال و هواي متفاوتي دارد.

پس چرا نتيجه يکي است و شاگرداني که پرورش پيدا مي کنند مثل هم هستند؟

قبلاً اين طور نبوده. حالا همان طور که گفتم روش ها متفاوت است اما در چارچوب استادسالارانه انجام مي شود.

هنرمنداني که پيش آن استادان بزرگ آموزش ديدند، استادسالاري را باب کردند؟

لابد بعضي از آنها دچار توهم شده اند.

بين شاگردان شما کسي هست که فکر کنيد استعداد درخشاني دارد و هنرمند بزرگي در آواز خواهد شد؟

چند نفري بوده اند اما به صورت جدي کار نکرده اند. شغل هاي ديگري دارند يا عجله اي براي حضور جدي در موسيقي نداشته اند و به ميدان نيامده اند. شايد به فکر اين هستند که يک کار عالي از خود ارائه دهند نه کاري متوسط.

شما در مصاحبه ها و سخنراني هاي خود گفته ايد آواز ايراني به سمت نوحه خواني پيش مي رود. اگر مي شود در اين باره بيشتر توضيح دهيد.

اگر آواز را از بيش از صد سال پيش به اين طرف بررسي کنيم، مي فهميم هرچه به دوره حاضر نزديک تر شده، تنوع الحان خود را از دست داده و لحن حماسي آن کمتر شده است. لحن قدماي ما هنگام آواز خواندن حماسي بود اما حالا از شور، حرکت و ديوانگي گذشته در آن خبري نيست و در عوض تزئيني تر، گلخانه اي و ويتريني شده است. اين تغييرات حتي در آواز استادان رديف دان هم مشهود است. عبدالله دوامي استاد مسلم در آواز بود که شاگردي پرورش داد به اسم محمود کريمي. آنها يک نسل با هم فاصله داشتند و کريمي با همان شعرها و حالت هاي استاد خود آواز مي خواند اما چون دوامي متعلق به نسل قبل است، لنگرها و فضاهاي حماسي بيشتري در آوازش دارد در حالي که آواز محمود کريمي صاف تر است. نمي دانم شايد اين خاصيت نسل کريمي و نسل بعد از او است. يا مي توانم علي اکبر شهنازي را مثال بزنم. حرکت و شوري که در پنجه او هنگام نواختن تار وجود دارد در نسل هاي بعد از بين رفته است. البته به دلايل مختلف تاريخي موسيقي از ادبيات خروشان فارسي عقب افتاده، نتوانسته همپاي آن حرکت کند و بيان هاي حماسي به بوته فراموشي سپرده شده است. در حقيقت آواز جنبه ها و فرم هاي مختلف و حالات حماسي اي را که درگذشته داشت، از دست داده و تغزلي شده است. شايد دليل آن مسائلي است که از صفويه به اين طرف اتفاق افتاد. مثل اينکه آواز مخصوص غزل خواندن شده است. به خصوص غزل سعدي که فکر مي کنم بخش قابل توجهي از آواز فقط شامل غزل هاي او است، بخش کوچکي به حافظ و ديگران اختصاص دارد و فردوسي و مولوي در اين بين جايي ندارند. اينکه چرا آواز تمام نيروي خود را روي غزل گذاشته و چرا از اشعار فردوسي و مولانا در موسيقي سنتي استفاده نشده است، قابل بررسي است.

در هنرهاي تجسمي و نقاشي بعد از دوره صفويه و قاجاريه ورود نقاشي کلاسيک غربي باعث مي شود نگارگري از بين برود. نقاشان اسلوبي را به کار مي گيرند که غربي ها پس از قرن ها به آن رسيده اند. فکر نمي کنيد دليل تغيير در موسيقي ايراني هم ورود موسيقي با برنامه و تميز و منظم اروپا باشد که باعث شده آن شور و حماسه در موسيقي ما از بين برود؟

من نمي گويم بي تاثير است اما به طور کلي از بين رفتن لحن حماسه را نمي توان به گردن موسيقي کلاسيک انداخت. چرا اين اتفاق در شعر ما نيفتاد؟ چرا اخوان ثالث از ادبيات و شعر اروپا تاثير نگرفت؟

خب به هرحال بعد از اخوان ثالث ديگر شاعري به قدرت او نمي بينيم.

مقصر فقط ورود فرهنگ اروپا نيست. اندروني دربار شاهزادگان که هنر هم در خدمت آنها بود، شعر عاشقانه دوست داشت و شعر مولوي که پردست انداز است به دردش نمي خورد. مسايل ديگري هم هست که بايد بررسي شود. در ربع قرن اخير وقتي شور و حماسه در آواز کم شد، آواز بيشتر حالت نوحه خواني و گريه و زاري به خود گرفته است.

شايد يکي از دلايل عدم تغيير در طول ربع قرن در آواز ايران اين باشد که هنرمندان ترجيح دادند تا به تجربه هاي تازه کمتر دست بزنند، ريسک نکنند تا مجبور نباشند بار انتقاد را به دوش بکشند.

بله اين قضيه هم بي تاثير نيست.

شما چقدر سعي کرديد از اين فضا دور باشيد و شيوه قدما را در همان بيان حماسي به کار بگيريد؟

من به دليل کرد بودنم و اينکه از بچگي با شاهنامه بزرگ شدم به استفاده از لحن حماسه در آواز وفادار مانده ام. يکي از دغدغه هاي فکري من اين بود که چرا فضايي که به دنبال آنها هستم در موسيقي سنتي وجود ندارد. بعدها که با نورعلي برومند و داريوش صفوت آشنا شدم، فهميدم اين فضاها در گذشته وجود داشته و با گذشت زمان از بين رفته است. پس به دنبال آواز حماسي رفتم و روي آن کار کردم.

اين را به شاگردان تان هم انتقال داده ايد؟

تا حدودي. اما نخواستم آنها مثل من شوند. من به شيوه اي متفاوت فکر و روي آن کار کردم. خيلي مهم است به چيزي فکر کني حتي اگر انجامش ندهي. عده اي هستند که خارج از ايران تحصيل کرده اند و فکر مي کنند موسيقي سنتي ايران، تک صدايي و قرون وسطايي است. يا کسان ديگري که تک بعدي هستند و موسيقي سنتي را فقط در رديف مي بينند. شناختن و آگاه بودن خيلي مهم است. تو رديف را ياد بگير و ديگر به آن مراجعه نکن. اما رديف در وجودت است. براي کساني که پيش من کار مي کردند خيلي صحبت کردم و آنها به اين مساله آگاه هستند.

در قديم هنر و اقتصاد مثل امروز با هم درگير نبودند اما حالا به هنر بيشتر از بعد اقتصادي آن توجه مي شود. هنرمندان فکر مي کنند اگر مثل فلان خواننده محبوب بخوانند در بازار موفق تر هستند و طرفدار بيشتري پيدا مي کنند.

اين به دليل کم کاري هنرمندان هم هست. اولاً تمام استادان خوب آواز و کساني که براي ما در حد اسطوره بودند، اوايل انقلاب فوت کردند و اين خيلي عجيب بود. در نتيجه وقتي موسيقي ايران به نسل بعدي سپرده شد، همه چيز تغيير کرد. مدرسان مثل استادان قديم آموزش ندادند و در چارچوب خود ماندند. مساله بعدي از بين رفتن مراکز و پايگاه هاي بسيار مهم آموزش موسيقي است. مرکز حفظ و اشاعه و توليد راديو ايران که آدم بزرگي مثل سايه سرپرست آن بود، منحل شدند. وقتي وارد اين مراکز مي شدي بيشتر استادان بزرگ را آنجا مي ديدي و همه چيز سطح بالا بود. برعکس امروز که آموزشگاه ها و مراکز هنري بسيار سطحي شده اند که همين روح هنرمند را متاثر مي کند. وقتي در محيطي زندگي مي کني که سطحش از نظر هنري پايين است ناخودآگاه سقوط مي کني. در آن سال ها هم پايگاه هاي مهم از بين رفت. بعد از استعفاي دسته جمعي ما از راديو و تلويزيون کانون چاووش تشکيل شد که من يکي از اعضايش بودم و آواز درس مي دادم که متاسفانه بعد از مدتي متلاشي شد. از آن تاريخ تا امروز يک پايگاه بزرگ براي موسيقي درست نشده تا صاحب نظران درجه يک در آن جمع شوند. الان همه چيز فردي شده است و هنرآموزان هم يا عشق نسل قبل را ندارند يا نمي توانند از مسائل اقتصادي چشم پوشي کنند. در حالي که ما سال ها کار کرديم تا هنرمند شديم. آن زمان مواقعي پيش مي آمد که براي کنسرت به شهر ديگري مي رفتيم و پول بليت قطار را هم خودمان مي داديم. خيلي وقت ها از جيب پول مي گذاشتيم، حتي پول دستگاه صوتي را خودمان مي داديم. آن قدر عاشق بوديم که به مسائل اقتصادي فکر نمي کرديم.

خيلي از هنرجويان هستند که از نحوه تدريس استادان شان گله مندند. مي گويند استادان همه آن چيزي را که ياد گرفته اند به ما منتقل نمي کنند و در آموزش خست به خرج مي دهند يا دوست ندارند شاگردشان در جايگاهي بالاتر از خودشان قرار بگيرد.

اسمش خست نيست. استادان دوست دارند شاگردان از پله آنها بالا بيايند و در حقيقت زيردست آنها باشند. البته لازم نيست استاد به شاگرد مطالب زيادي بگويد يا تمام گوشه هاي موسيقي را به او ياد دهد. مهم حس و «آني» است که منتقل مي کند. مهم چگونه منتقل کردن اين دانش است. پنج جلسه تعليم ديدن پيش نورعلي برومند مثل رفتن به دانشگاه بود. من شايد 10 جلسه نزد داريوش صفوت رفتم اما خيلي چيزها ياد گرفتم در حالي که پيش استادان ديگري هم رفتم که هيچ چيز ياد نگرفتم.

پس «آن» هنرمندانه براي شما اهميت بيشتري دارد؟

همين طور است.

فکر نمي کنيد يکي از علت هاي افت سطحي کيفي کارهاي موسيقي و خوانندگان اين باشد که نوازندگان هم ديگر به قدرت گذشته نيستند؟

در موسيقي همه چيز در جمع شکل مي گيرد. اگر خواننده و نوازنده فکر کنند از هم جدا هستند، لطمه مي خورند. موسيقي مثل سفري است که همه يک مقصد دارند. عالي ترين گروه با خواننده ضعيف راه به جايي نمي برد و بالعکس. هر کدام لازم و ملزوم يکديگرند. مدتي هم بحث خواننده سالاري مطرح شد که بحثي کودکانه است. مهم اين است چه کساني در کنار هم بنشينند. به هر حال سطح نوازندگان هم مثل سطح خوانندگان پايين آمده است. تعدادي نوازنده داريم که پيش بيشتر استادان آواز هم کار کرده اند. اما فعاليتشان فردي و جدا از يکديگر است. قبلاً همدلي ها خيلي عميق بود و آوازي که با تار ميرزا حسين قلي يا علي اکبر شهنازي خوانده مي شد آواز ديگري بود.

حالا همه خود را از هم پنهان مي کنند.

بله هنرمندان از يکديگر فرار مي کنند. جوي به وجود آمده که موسيقيدانان تحمل کار گروهي را ندارند. منم و فرديت حرف اول را مي زند. در صورتي که قبلاً درست عکس اين قضيه وجود داشت. آخرين تجربيات متعلق به دوره چاووش بود. من کرد بودم و در طبيعت بزرگ شده بودم. به آثار باستاني و اسطوره اي علاقه داشتم و يکي از سوال هايم اين بود که چرا لحن حماسي در آواز کمرنگ شده است. براي همين منحصر به فرد ماندم و تنها کسي هستم که در آواز تقليد نکردم و هميشه از آن وحشت داشتم. استادان هم فراوان توصيه مي کردند. آقاي صفوت يکي از کساني بود که بيش از 30 سال پيش به من گفت در صداي تو حسي است که بايد مراقبش باشي. امواج صاف در صداي تو وجود ندارد و بايد بگذاري همين طور باقي بماند. چون اين ويژگي ها در آواز ما بوده و بعد از بين رفته است.

و از آن به بعد شما از اين ويژگي آگاهانه مراقبت کرديد؟

به دنبال لحن ها و فرم هاي گمشده آواز رفتم. به دنبال مولوي رفتم که شعرهايش مي توانست با آواز من همگام باشد. 30 سال پيش که شعر مولوي را مي خواندم خيلي ها خوششان نمي آمد چون همه عاشق شعر سعدي بودند. اولين برخوردم با استاد بنان هيچ وقت يادم نمي رود. در منزل يکي از آشنايان به اسم دکتر نظام زاده نائيني بوديم. آقاي نائيني از من که آن موقع سنم خيلي کم بود تعريف کرد. گفت استاد اين جوانک را مي بيني؟ خيلي بااستعداد است. رديف مي داند، با آواز آشنا است و ساز مي زند. آنقدر از من تعريف کرد که استاد بنان گفت بخوان ببينم، چطور مي خواني. من براي اولين بار شعري از مولوي را که سال هاي بعد هم اجرا کردم، خواندم؛ من چه دانستم که اين سودا، مرا زين سان کند مجنون/ دلم را دوزخي سازد دو چشمم را کند پرخون/ زند موجي بر آن کشتي که تخته تخته بشکافد/ که هر تخته فرو ريزد ز گردش هاي گوناگون/ نهنگي هم برآرد سر خورد کان آب دريا را... گفت؛ «اين چيزها که مي خواني چيست؟ نهنگ، تخته پاره، کشتي. اين کلمات خشن صدايش را خراب مي کند. تو بايد دنبال کلمات و اشعار ظريف باشي.» خب آن موقع سليقه اين طور بود و استاد بنان گفت مثل اين است که جاده آسفالت را بگذاري و در جاده خاکي رانندگي کني. من هم گفتم درست است که کلمات تزئيني هم وجود دارند اما من اين شعرها را دوست دارم. من دلم نمي خواهد در استخر شنا کنم. دوست دارم در درياي پرموج باشم. بايد به من ايراد بگيرند؟ اين بود که به دنبال فضاهاي سوررئال در شعر مولوي رفتم و به اسطوره هاي باستاني علاقه مند شدم.

در کدام اثر شما اين تفاوت لحن مشهود است؟

در «سفر به ديگر سو» يا «آواز اساطير» اين لحن متفاوت است و شما نشانه اي از نوحه خواني و گريه و زاري در آن نمي بينيد. هميشه فکر مي کنم اگر ابوعلي سينا آواز مي خواند در همان فضايي مي خواند که من سفر به ديگر سو را خواندم. فکر مي کنيد در گل صدبرگ چند ساله بودم؟ اما حس مولوي را منتقل کرده ام.

استادان از شما راضي بودند؟ سرزنشتان نمي کردند؟

ذهن آنها به اين صورت وسيع نبود و فقط خودشان را مي ديدند. اما داريوش صفوت، نورعلي برومند و استادان درجه يک تشويقم مي کردند و استادان متوسط خوششان نمي آمد.

هم نسلان خودتان چطور؟

آنها هم بدشان مي آمد. بعضي از هم دوره اي هاي من وقتي آواز مي خواندم به نشانه اعتراض مجلس را ترک کردند. حدود 33 سال پيش شعر نيما را با سه تار اجرا کردم و يکي دو نفر از دوستاني که الان آواز مي خوانند قهر کردند. اما من خوشحالم کساني که خودشان مخالف بودند بعدها هم شعر مولوي خواندند و هم شعر نو را به صورت آواز اجرا کردند.

فکر مي کنيد چرا کسي در آواز از شما تقليد نمي کند؟

چون من روي بيان ها کار کرده ام. لحن آوازي مشکلي دارم که معمولي نيست.

آقاي ناظري، پسر شما هم آواز مي خواند. درست است؟

بله. ولي مثل من نمي خواند. به او گفته ام نبايد مثل من بخواند. او از سه سالگي آواز را شروع کرد و پيش استادان ديگر هم تعليم ديده است. خودش مي داند اگر مثل من بخواند، فتوکپي من مي شود و اين ظلم به خودش است. البته حالاحالاها بايد کار کند تا خودش را پيدا کند.

(روزنامه شرق- شنبه و یکشنبه ۵ و ۶ خرداد ماه ۱۳۸۶)

یاحق.


بهشید

باز آمدم چون عید نو ... در سالروز تولد استاد ناظری

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

 

هفت اختر بی آب را کین خاکیانرا می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

 

از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

 

ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای" شه "کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

 

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم

 

روزی من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غور را

چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم

 

هر جا که گویی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

 

گشتم مقیم بزم اوچون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

 

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

 

چون من خراب و مست را در خانه ی خود ره دهی

پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم آن بشکنم

 

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

 

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

 

نی نی منم سر خوان تو سر خیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

 

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

 

درود...

امروز " 8 بهمن ماه " سالروز تولد بزرگمرد موسیقی ایران،استاد شهرام ناظری است، و بهترین بهانه من،برای نوشتن و آغازی دوباره در این روز عزیز...

پس از مدتها تصمیم گرفتم باز هم  در وبلاگم بنویسم...چندی، مشغله ها و گرفتاریها ، غمها واندوه ها را به کناری نهم و باز هم برای "کسی مثل هیچکس" بنویسم...امیدوارم دوستان مرا به خاطر این تاخیر ببخشایند و لطفشان مستدام باشد و با من همراه باشند.

" اثر هنری واقعی چیزی نیست جز سایه ای از کمال خداوندی" و

" هنرمند واقعی نه فقط چشمهایش بلکه روحش را نیز باید تعلیم دهد"...

استاد ناظری هنرمندی واقعیست که با تعلیم روحش و ارتقاء آن به سطوح بالای آگاهی و شناخت توانسته است به جایگاهی دست یابد که سالهاست آثار هنریش برترین آثار هستند...آثاری زیبا،ماندگار و تاثیرگذار...

یکی از بزرگان در مورد کیفیت یک اثر هنری می گوید: آن اثر باید توصیف ناپذیر و تقلید ناپذیر باشد"...و این در مورد آثار استاد ناظری کاملا مصداق دارد.

خود استاد می گویند:" من سعي كرده ام از مجموعه فرهنگ ملي موسيقي مسيرهاي تازه ای را كشف كنم و ضمن حفظ اصالت هاي موسيقي كه وظيفه هر هنرمندي است مسيرهاي تازه ای را  در اين راه كشف كنم...

چنانچه حضرت مولانا  نیز می فرماید:

شعر چه باشد برمن تا كه از آن لاف زنم   /   هست مرا فن دگر غير فنون شعرا

استاد می فرمایند: "من هرگز در يك نقطه ايست نكردم : حركت كردم، قدم در راه نهادم.اينكه آيا به هدف رسيده ام يا نه، بعدها تاريخ قضاوت خواهد كرد، اما اهميتي ندارد، مهم شكستن آن سدي بود كه ما سنتي ها هميشه از شكستن آن واهمه داشته ايم، البته لازم به توضيح است كه اين شكستن هرگز به مفهوم بي توجهي و رها كردن رديف هاي موسيقي سنتي نبوده، بلكه جوهره اصيل اين موسيقي و درسهاي گذشتگان همچنان چراغ اين راه بوده است. "

زیرا: "خواندن سوختن است درعشق   نه ساختن است دررعايت اصول ."  

"يك هنرمند واقعي کسی است كه بايد تمام گذشتگان وتمام آن مطالبي كه در گذشته اتفاق افتاده را ازصافي وجود خود بگذراند و رنگ و بوي شخصيت خود را به او بدهد. طبيعتاً كسي كه تمام هم و غمش را روي تقليد مي گذارد نمي تواند خالق خلاقيت ها و ابتكاراتي در اين زمينه باشد. كار خلاق كردن هم كار هر كسي نيست واقعاً كار كسي است كه يك تسلط عميق داشته باشد و يك عشق بزرگ و يك ايمان خيلي بالا به تمام اين فرهنگ  در وجودش ذوب شده باشد كه بتواند اين راه را طي كند..."

استاد ناظری پایه گذاری نوعی موسیقی را انجام داد، به نام موسیقی عرفانی...بعد از سالهای طولانی که تنها اشعار حافظ و سعدی توسط خوانندگان خوانده می شد، استاد ناظری که دارای صدایی حماسی و دارای ویژگیهای منحصر بفرد و بی همتا بود، تحت تاثیر زادگاهش(دیار موسیقی و عارفان و قلندران) و تعلیم وتربیت خانواده هنرمندش و اساتید برجسته اش، با اهدافی والا و مشخص و با درک کامل شعر عرفانی و حماسی در مسیری کشف نشده گام نهاد و با خلق نوعی موسیقی متناسب با شعر(به ویژه اشعار حضرت مولانا) و خارج کردن سازهای عرفانی (مانند سه تار،تنبور و دف) از مهجوریت، مسیرهایی را پیمود که در تاریخ موسیقی تکرار ناشدنی هستند...

 استاد ناظری وقتي اشعار مولوي رامي خواند گويي مرد طريقتي بربالهاي قويي سبكبال، هفت شهر عشق رامي پیماید. او با تجربه هايي كه آموخته ( اندوخته ) وسيروسلوكي كه در آثار عارفان كرده،  اسلوب خاص خود را آفريده است. در دل آواز شور انگیزش گاه موجی از پس موج دیگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند.

او با صدایی آکنده از شوق و حزنی تؤامان و آمیخته با عشق و عرفان الهی تأثیری عمیق را بر روح و ذهنمان می گذارد.

استاد در سالهای متمادی تلاش و تکاپوی خود در این راه، آثار زیبا و ماندگاری را خلق کرد که در تاریخ موسیقی اصیل کشورمان جاودان خواهد ماند...او همچنان در این راه گام بر می دارد و خلق آثار و اجراهای زیبا و تازه ای را از ایشان شاهد هستیم... 

استاد ناظری خود در مورد موسیقی عرفانی چنین بیان می کنند:

"اصولا معنويت و عرفان به درون هركسي و شناخت او مربوط مي شود.
موسيقي تراوش روح و درون هنرمند است. اگر هنرمندي بي فرهنگ باشد، لحن صدا و موسيقي او بي فرهنگ است و در شما تأثير ظاهري و موقتي مي گذارد.
اگر از شناخت و فرهنگ والايي برخوردار باشد و يك موسيقي ارجمند را به شما ارائه بدهد مسلماً اين همان موسيقي است كه احساسات دروني و انساني شما را بيدار و آرام آرام به اوج مي رساند.
موسيقي عرفاني يعني نوع طرز فكر و فرهنگ يك هنرمند. موسيقي عرفاني يعني احساس بدون قيد و شرط و تابناك  يك هنرمند و اين همان احساسي است كه مي تواند تأثير برتر خود را بر انواع فرم هاي موسيقي مثل سنتي، كلاسيك و فولكلوريك بگذارد. استفاده از شعر خاص يا ساز خاص و شعارهاي آنچناني شرط كار نيست. حضور و تراوش روح آگاه و جان عاشق و شيفته هنرمند را طلب مي كند."

 

می گویند "هنر یادآور خاطره ای مبهم از مقام والایی است که در بهشت داشته ایم ،"

و هنرمند هم عارف است و هم خالق، هم عاشق است و هم معشوق...

 

تو با زیبا هنرت  و آزاد منشی ات سرچشمه ی تمام زیبایی ها هستی ...

و تمام لحظه های نام تو و آثار تو اسیر ابدیت و جاودانگی است...

هنر را با "تو" شناختم...

با زیبا هنرت زندگی را، زندگی کردم...

با "تو"

       در قلبم

                  یادم

                      جاودانگی را شناختم

                              

این روز عزیز را به همه دوستان هنرمند و هنرشناسم تبریک می گویم  و برای استاد ناظری از درگاه خداوند متعال ، سلامتی و موفقیتهای روز افزون خواستارم... 

به همین مناسبت شعری را از حضرت مولانا به استاد ناظری و دوستان عزیزم تقدیم می کنم:

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

که در جهان چو تو خوبی کس ندید و نزاد

 

هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق

که او به دام چو تو "شهی" افتاد

 

ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت

که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد

 

دلم هزار گره داشت همچو رشته ی سِحر

ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد

 

بلند بین ز تو گشتست هر دو دیده ی عشق

ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد

 

نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت

یکی خراب و یکی مست و آن دگر دلشاد

 

به حکم توست بگریانی و بخندانی

همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد

 

بزیر سایه ی زلفت دلم چه خوش خفته است

خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد

 

چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید

خمار خیزد و فریاد در دهد فریاد

 

در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی

ندا ز عشق برآید که هرچه باداباد

  

یاحق.


بهشید

به زودی...

این وبلاگ به زودی با مطلبی جدید به روز خواهد شد...
بهشید

سالی گذشت...

سراسر شب آسمان

به آرامي مي باريد

سرتا سر شب،

باران در خواب و در سکوت

بر بامها و باغچه ها باريده است

اما هواي امروز آفتابي است

زمستان در پيش است

روزها کوتاه و کوتاهتر مي شوند

روزهايي که مي آيند و مي گذرند

اما هر روز که مي گذرد، هر ماه، هر سال

جهان کهنه، کهنه تر و خاطرات من

بي رنگ تر مي شوند...

سالی گذشت و ما در خاموشی او تاریک مانده ایم...

بيستم دي ماه سال گذشته، وادي هنر و فرهنگ ايران شاعر هنرمند و فرهيخته اي را از دست داد که تا هميشه جاي خالي او را در بين اهالي شعر و ادب احساس خواهيم کرد.

امروز سالگرد وفات مرحوم "استاد کيوان قدرخواه"،(دائی عزیزم) است، شاعري والا و برجسته، که اصفهان را مي سرود...

او ستاره ی جاودان زندگی ماست، یادش با همه ی خوبیها و بزرگواری هایش همیشه با ماست.

 

یاد و خاطره ی استاد کيوان قدرخواه را گرامی می داریم وشعری منتشر نشده از او  را در اینجا می خوانیم:

آواز دُرّاج:

خروسخوان بر بلندترین کنگره  ی ایوان،

                           دُرّاج آوازی دیگرسرداد

نه اینجا، نه اینجا زیر خیمه های سیاه شب.

نه اکنون، نه اینجا، شاید روزی دیگر، روزگاری دیگر،

شاید وقتی دیگر، زیر آسمانی دیگر،

اما نه اینجا با این سایه های سوگوار و مهتاب مرده رنگش،  شاید روزی دیگر، جایی دیگر،

روزی که باز پژواک آن شیون هزار ساله از گلوی ناهید برخیزد و ما از کوچه های هفت پیچ بازآمده باشیم...

وقتی باز عطر یاس گذرهایمان را آکنده است و آصفه با تن پوش سفید در آستانه ی هشتی ها منتظر است.

آنگاه شاید باز کوبه های پولادین را بکوبیم، بر خرند خانه هایمان پای بگذاریم، لب پاشویه بنشینیم و به آواز  دُرّاج که از گلوی ناهید برمی خیزد گوش کنیم...

اما نه اکنون، نه اینجا، نه اکنون، که زمانه آواز میدهد و کس نمی شنود که خروسخوان خروسی نمی خواند، که نسیم بیهوده در جستجوی سرود سپیده دم است.

که دیگر آواز دُرّاج  از هیچ گلویی برنمی خیزد.

آری نه اینجا زیر این طاق های تاریک با سایه های  سرگردانش، با غوغاها و هنگامه های هزار آوایش، نه اکنون که حافظه ی مردگان در ما انبوه شده است،

 شاید روزگاری دیگر وقتی که درّه های زمستانی اتاقمان نیلوفری شد، آنوقت خواهم گفت؛ خروسخوان، کفشهایت را بپوش، بالهایت را به چالاکی باز کن،

 پروازی دیگر، آوازی دیگر، چرخشی دیگر را آغاز کن،

 اما نه اکنون، نه اینجا، شاید روزگاری دیگر، زیر آسمانهایی دیگر، جایی دیگر.......

 

يا حق.


بهشید

هنوز خود را نشناخته‌ايم...

 

از شهرام‌ ناظری‌ می‌ توان‌ به‌ عنوان‌ نماد یک‌ هنرمند موفق‌ ایرانی‌ در گستره‌ جهانی‌ یاد کرد.

او که‌ در خانواده‌ای‌ اهل‌ فرهنگ‌ و هنر و ادب‌ و عرفان‌ در کرمانشاه‌ پرورش‌ یافته‌، فعالیت‌ها و کنسرت‌های‌ موسیقی‌ و استعداد هنریش‌ از کوچه ‌پس‌ کوچه‌های‌ کرمانشاه‌ آغاز و به‌ میادین‌ و فستیوال‌های‌ هنری‌ جهان‌ استمرار یافته‌ و در طول‌ دوران‌ فعالیت‌های‌ هنری‌، مبدع‌ سبکی‌ تازه‌ و راهی‌ نو در عرصه‌ موسیقی‌ ایرانی‌ بود و یکی‌ از معدود خوانندگانی‌ است‌ که‌ قوی‌ترین‌ و موثرترین‌ تاثیر را در مخاطبین‌ خود داشته‌ و لحن‌ کلام‌ و وسعت‌ صدای‌ دل‌انگیز و پرشور و هیجانش‌ الگوی‌ تقلید خیلی‌ از خوانندگان‌ زمان‌ حاضر در ایران‌ بوده‌ است‌ به‌ شکلی‌ که‌ هیچ‌یک‌ از کسانی‌ که‌ از شهرام‌ ناظری‌ تقلید می‌کرده‌ و پیرو سبک‌ او بودند هیچ‌گاه‌ بهتر از خود او گویای‌ سبک‌ هنریش‌ نبوده‌ و نیستند و با تسلط‌ کم‌نظیری‌ که‌ بر موسیقی‌ سنتی‌ و احاطه‌ خاصی‌ که‌ بر ادبیات‌ ایران‌ دارد و با تلقیق‌ این‌ دو و با صدایی‌ جادویی‌ و پرقدرت‌ توانسته‌ تاثیری‌ بسزا در گسترش‌ موسیقی‌ کلاسیک‌ ایران‌ داشته‌ باشد.

 

برای‌ دیداری‌ دوستانه‌ و صمیمانه‌ به‌ منزل‌ ایشان‌ رفتیم‌. همان‌ گرمی‌ و حس‌ وحالی‌ که‌ در آواز خود دارد در برخورد اجتماعی‌ نیز همچنان‌ گرم‌ و با محبت‌ و صمیمی‌ است‌.در زادگاهش‌ کرمانشاه‌ شایعاتی‌ در خصوص‌ محل‌ تولد او وجود دارد از اینکه‌ برخی‌ افراد می‌گویند در شهرستان‌ صحنه‌ به‌دنیا آمده‌ و برخی‌ دیگر معتقدند که‌ اهل‌ دالاهو و کرند غرب‌ است‌ اما خودش‌ در این‌باره‌ می‌گوید: من‌ در شهر کرمانشاه‌، محله‌ برزه ‌دماغ‌ و در کوچه‌ ابوالقاسم‌ یخچالی‌ به‌دنیا آمده‌ام‌ که‌ ابوالقاسم‌ یخچالی‌ پدر مادرم‌ بود و آن‌ کوچه‌ به‌نام‌ ایشان‌ است‌ که‌ دقیقا پایین‌تر از کوچه‌ ثبت‌ قرار دارد اما به‌ نظر من‌ هیچ‌ فرقی‌ ندارد که‌ در کدام‌ منطقه‌ کرمانشاهان‌ یا کردستان‌ به‌دنیا آمده‌ام‌ بلکه‌ مهم‌ این‌ است‌ که‌ دیدگاه‌ها و تفکرات‌ یک‌ انسان‌ ایرانی‌ را به‌ عنوان‌ یک‌ کرد بتوانم‌ درست‌ آنالیزه‌ کرده‌ و بیان‌ کنم‌، حال‌ بچه‌ کرمانشاه‌ یا سنندج‌ یا صحنه‌ مهم‌ نیست‌، مهم‌ این‌ است‌ که‌ من‌ یک‌ کرد و ایرانی‌ هستم‌.

 

شهرام‌ ناظری‌ اولین‌ کسی‌ بود که‌ بطور کاملا حرفه‌یی‌ به‌ اجرای‌ اشعار حضرت‌ مولانا پرداخت‌ و آثاری‌ همچون‌ گل‌ صد برگ‌، یادگار دوست‌ و آتش‌ در نیستان‌ را خلق‌ کرد و این‌ شیوه‌ و راه ‌نو به‌ شکلی‌ بود که‌ تا قبل‌ از او سابقه‌ نداشت‌ و به‌ جرات‌ می‌توان‌ گفت‌ که‌ بعد از او بود که‌ این‌ راه‌ ناهموار، هموار شد و افراد دیگری‌ در اجرای‌ اشعار مولانا اهتمام‌ کردند.

 

خودش‌ دراین‌ زمینه‌ چنین‌ می‌گوید:« بطور کلی‌ تاثیرات‌ فرهنگی‌ زادگاه‌ هرکسی‌ در سازندگی‌ و شکل‌گیری‌ او مهم‌ و موثر است‌ و همچنان‌ که‌ می‌دانید بنده‌ کرمانشاهی‌ هستم‌ و آن‌ منطقه‌ از یک‌ دیدگاه‌ و فرهنگ‌ خاصی‌ برخوردار است‌ و یک‌ پیوند ناگسستنی‌ با مسائل‌ معنوی‌ وعرفانی‌ دارد و در یک‌ خانواده‌یی‌ بزرگ‌ شده‌ام‌ که‌ اکثرا اهل‌ موسیقی‌ و شعر و ادبیات‌ بودند خصوصا بنده‌ سال‌های‌ سال‌ مرشدی‌ داشتم‌ به‌نام‌ درویش‌ نعمت‌علی‌ خراباتی‌ که‌ واقعا یک‌ قلندر بزرگ‌ و ارزشمند بود که‌ از محضر ایشان‌ کسب‌ فيض‌ کردم‌ و در کل‌ با اینچنین‌ محیطی‌، غیر طبیعی‌ نبود که‌ کشیده‌ شوم‌ به‌ سوی‌ یک‌ فضاهایی‌ از موسیقی‌ که‌ جنبه‌ حماسی‌ و عرفانی‌ داشته‌ باشد، خیلی‌ عاشق‌ اشعار حضرت‌ مولانا بودم‌ و در مطالعه‌یی‌ که‌ در موسیقی‌ ۱۵۰ ساله‌ ایران‌ از قاجار به‌ بعد انجام‌ دادم‌، می‌دیدم‌ که‌ همه‌ آوازها معمولا با شعر سعدی‌ و دیگر شعرا اجرا می‌شود و اصلا اشعار مولوی‌ حضور ندارد، فقط‌ (بشنو از نی‌) آن‌ هم‌ در خانقاه‌ها و تکایا خوانده‌ می‌شد و حتی‌ زمانی‌ که‌ من‌ شروع‌ به‌ خواندن‌ اشعار مولوی‌ کردم‌ خیلی‌ها مخالف‌ بودند و به‌ اصطلاح‌ آنقدر مد نبود و از طرفی‌ اجرای‌ شعر مولوی‌ در موسیقی‌ سنتی‌ کار مشکل‌ و سختی‌ بوده‌ و هست‌ که‌ بدون‌ مطالعه‌ و ریاضت‌ و زحمت‌ نمی‌توان‌ در این‌ راه‌ قدم‌ برداشت‌».

 

استاد شهرام‌ ناظری‌ با آمیختگی‌ شعر زنده‌ یاد مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ با موسیقی‌ در واقع‌ راهگشای‌ طریقی‌ نو در موسیقی‌ ایرانی‌ شد و با نفوذ هنرش‌ در مردم‌ ایران‌ و حتی‌ ایرانیانی‌ که‌ در خارج‌ از گستره‌ خاکی‌ ایران‌ می‌زیند موفق‌ شد دایره‌ نفوذ موسیقی‌ را تا مرزهای‌ شعر نو ایران‌ بکشاند و چه‌ بسا افرادی‌ که‌ با موسیقی‌ وصدای‌ گرم‌ و پرتاثیر او به‌ سرچشمه‌ شعر نو ایران‌ رسیده‌ و چهره‌ تابناک‌ شعر امروز ایران‌ را در آیینه‌ موسیقی‌ و آواز او پیدا کردند.

 

ناظری‌ در همان‌ زمان‌ که‌ به‌ اجرای‌ شعر مولانا می‌پرداخت‌ با رویکردی‌ جدید و جدی‌ و ملموس‌ وارد بعد شعر نو شد و آثاری‌ را ارایه‌ کرد که‌ در نوع‌ خود کم‌نظیر بود از جمله‌: زمستان‌، در گلستانه‌ و …

 در مورد این‌ رویکرد می‌ پرسم‌، می‌گوید: « طبیعتا یک‌ هنرمندی‌ که‌ همراه‌ با تحولات‌ هنری‌ یک‌ جامعه‌ حرکت‌ می‌کند نمی‌تواند از کنار شعر نو براحتی‌ بگذرد و من‌ هم‌ براساس‌ همین‌ دیدگاه‌ در زمانی‌ که‌ شعر مولوی‌ می‌خواندم‌ در نوار «زمستان‌» آهنگی‌ رابر روی‌ اشعار مهدی‌ اخوان‌ ثالث‌ پیاده‌ کردم‌ که‌ با تنظیم‌ آقای‌ محمدرضا درویشی‌ اجرا شد که‌ در آن‌ اثرمن‌ برای‌ اولین‌بار چند قطعه‌ به‌ صورت‌ آواز آزاد بدون‌ ریتم‌ اجرا کردم‌ و دنباله‌ آن‌ را در کاست‌ «در گلستانه‌» به‌ همکاری‌ آقای‌ هوشنگ‌ کامکار ادامه‌ دادم‌ که‌ این‌بار با اشعار سهراب‌ سپهری‌ همراه‌ بود و درواقع‌ اینها محصولاتی‌ بود که‌ من‌ در حدود ۳۰ سال‌ پیش‌ کاشته‌ام‌ که‌ در آن‌ زمان‌ سابقه‌ نداشت‌ و حتی‌ برای‌ خیلی‌ از افراد شنیدن‌ این‌ نوع‌ موسیقی‌ بسیار عجیب‌ و غریب‌ به‌ نظر می‌رسید و در کل‌ کارهایی‌ که‌ من‌ در بحث‌ شعر مولوی‌ و شعر نو انجام‌ دادم‌ در آن‌ زمان‌ کسی‌ به‌ آن‌ توجه‌ نداشت‌ و سابقه‌ اجرایی‌ نیز نداشت‌.‌»

 

شهرام‌ ناظری‌ در آواز به‌ خلاقیت‌ و استقلال‌ هنری‌ اعتقاد دارد و از تقلید و تکرار و کپی‌ آثار دیگران‌ پرهیز می‌کند و همین‌ مشخصه‌های‌ بارز باعث‌ شده‌ که‌ او ضمن‌ حفظ‌ کلیه‌ ریشه‌ها و بافت‌ ظریف‌ موسیقی‌ سنتی‌، آواز خودرا با رنگ‌وبوی‌ متفاوت‌ و مشخص‌ به‌ خود ارایه‌ کند و لحن‌ کلام‌ و بیان‌ او در ادای‌ اشعار مولوی‌ و شعر نو در نوع‌ خود کم‌نظیر و منحصر به‌فرداست‌.

 

 از او می‌پرسم‌: خیلی‌ از مردم‌ در لحظاتی‌ که‌ می‌خواهند موسیقی‌ بشنوند صدای‌ شهرام‌ ناظری‌ را گوش‌ می‌کنند، حال‌ خود شهرام‌ ناظری‌ چه‌ نوع‌ موسیقی‌ را می‌پسندد و گوش‌ می‌کند؟

 

وی‌ جواب‌ می‌دهد: « من‌ به‌ موسیقی‌های‌ اکثر ملل‌ جهان‌ گوش‌ می‌کنم‌ البته‌ موسیقی‌هایی‌ که‌ ارزش‌ شنیدن‌ داشته‌ باشد، مثلا موسیقی‌ کلاسیک‌ غربی‌ یا اپراهای‌ مختلف‌، کنسرت‌ پیانو یا ویولون‌ را خیلی‌ دوست‌ دارم‌. موسیقی‌ جاز آفریقا که‌ مرکز آن‌ در شهر نیولینز امریکا است‌ که‌ باید آن‌ را آخر موسیقی‌ نامید، موسیقی‌ تبت‌ و قوالی‌ پاکستان‌ و آثار پاواروتی‌ ، دومینگو، ام‌کلثوم‌ و ماریا کالاس‌ را هم‌ دوست‌ دارم‌. از موسیقی‌ ایرانی‌ نیز صدای‌ مرحوم‌ قمرالملوک‌ وزیری‌، اقبال‌ آذر و تاج‌ اصفهانی‌ را می‌پسندم‌. در منطقه‌ غرب‌ ایران‌ هم‌ دو ابرمرد در عرصه‌ موسیقی‌ داشته‌ایم‌ که‌ اولی‌ در کرمانشاه‌ مرحوم‌ استاد حسین‌ داودی‌ کرمانشاهی‌ و دومی‌ در سنندج‌ استاد سیدعلی‌ اصغر کردستانی‌. اما به‌ صدای‌ مرحوم‌ حسن‌ زیرک‌، ناصر رزازی‌، عزیز شاهرخ‌، حشمت‌الله‌ لرنژاد، طاهر توفیق‌ و ماموستا علی‌مردان‌ هم‌ علاقه‌ دارم‌ و گوش‌ می‌کنم‌.»

 

در این‌ میان‌ گریز می‌زنم‌ به‌ نظرات‌ شخصی‌ و دیدگاه‌ او در خصوص‌ صدای‌ زنده‌ یاد حشمت‌الله‌ لرنژاد خواننده‌ توانای‌ کرمانشاهی‌، می‌گوید: شادروان‌ حشمت‌الله‌ لرنژاد یک‌ صدای‌ خیلی‌ تاثیرگذار داشتند و واقعا صدای‌ ایشان‌ یک‌ صدای‌ واقعی‌ کرد بود.

 

روزنامه‌ کریستین‌ سایز چاپ‌ بوستون‌ امریکا چندی‌ پیش‌ در خصوص‌ شهرام‌ ناظری‌ در تیتر اول‌ خود نوشته‌ بود:«  پاواروتی‌ ایران‌ شهرام‌ ناظری‌ » و در نقدی‌ بر صدا و آواز او آورده‌ بود : با توجه‌ به‌ این‌ موضوع‌ که‌ ما معنی‌ اشعار او را متوجه‌ نمی‌شویم‌ اما احساس‌ می‌کنیم‌ که‌ از چه‌ موضوعی‌ سخن‌ می‌گوید و چه‌ حالتی‌ را بیان‌ می‌کند و بخوبی‌ می‌توانیم‌ از طریق‌ روح‌ و روان‌ خود با صدای‌ او ارتباط‌ برقرار کنیم‌.

 

 در همین‌ رابطه‌ استاد ناظری‌ می‌گوید: اروپاییان‌ در رابطه‌ با ملل‌ مختلف‌ خیلی‌ شناخت‌ دارند حال‌ چرا ما عقب‌افتاده‌ و جهان‌ سومی‌ هستیم‌ به‌ این‌ دلیل‌ است‌ که‌ در دوره‌ قاجار که‌ در جهل‌ فرورفته‌ و عقب‌ رانده ‌شدیم‌، اروپاییان‌ خود را شناختند و بعد از آن‌ به‌ شناخت‌ اطرافیان‌ و سایر ملل‌ پرداختند وتفاوت‌ ما با آنها در این‌ است‌ که‌ آنها را نمی‌شناسیم‌ هیچ‌، بلکه‌ هنوز خودمان‌ را هم‌ نشناخته‌ایم‌.

 

با استاد شهرام‌ ناظری‌ وارد بحث‌ موسقی‌ پاپ‌ می‌شویم‌.

موسیقی‌ پاپ‌ که‌ امروز نقل‌ هر مجلس‌ و محفلی‌ است‌ و برخی‌ از تقابل‌ آن‌ با موسیقی‌ سنتی‌ سخن‌ می‌گویند و برخی‌ دیگر از بی‌توجهی‌ بیش‌ از حد مسوولان‌ امر در روند کنونی‌ موسیقی‌ شکوه‌ و گلایه‌ دارند.

 

استاد شهرام‌ ناظری‌ در این‌ زمینه‌ می‌گوید:«  به‌ نظر من‌ همه‌ نوع‌ موسیقی‌ در یک‌ جامعه‌ باید وجود داشته‌ باشد و این‌ جامعه‌ باید به‌ یک‌ رشد ایده‌آل‌ فکری‌ و فرهنگی‌ رسیده‌ باشد که‌ بتواند قدرت‌ تشخیص‌ و انتخاب‌ را داشته‌ باشد از اینکه‌ چه‌ نوع‌ موسیقی‌ را در چه‌ زمان‌ و مکانی‌ بشنود و در خصوص‌ موسیقی‌ پاپ‌ مشخص‌ است‌ که‌ یک‌ آدمی‌ مثل‌ من‌ با این‌ طرز تفکر و دیدگاه‌ نمی‌تواند این‌ نوع‌ موسیقی‌ را بپسندد اما نمی‌توانم‌ بگویم‌ که‌ نباشد و از جهتی‌ باعث‌ تاسف‌ هم‌ هست‌ که‌ در جامعه‌یی‌ مثل‌ ایران‌ با این‌ تمدن‌ ارزشمند و قدمت‌ها و اصالت‌های‌ بزرگ‌ و پشتوانه‌های‌ پرصلابت‌ تاریخی‌ دچار تزلزل‌ فکری‌ و فرهنگی‌ شود و به‌ این‌ شکل‌ غیرطبیعی‌ و افراطی‌ که‌ اجتماع‌ امروز ما به‌ طرف‌ شنیدن‌ موسیقی‌های‌ سطح‌ پایین‌ و بی‌محتوا و خاطره‌انگیز و دست‌ هفتم‌ رفته‌ یک‌ اتفاق‌ مبارکی‌ نیست‌ شما اگر دقت‌ کرده‌ باشید می‌بینید که‌ یک‌ آدم‌ بی‌ هنر وقتی‌ که‌ موقعیتی‌ را به‌ دست‌ می‌ آورد دست‌ به‌ هر کاری‌ می‌زند مثلا می‌بینیم‌ امشب‌ گوینده‌ است‌ فردا می‌شود خواننده‌، روز بعد سر از هنرپیشگی‌ در می‌ آورد روز دیگریک‌دفعه‌ نوار شعر دکلمه‌ کرده‌ می‌فروشد و دست‌آخر هم‌ می‌بینیم‌ از همه‌ چیز تهی‌ اما خیلی‌ هم‌ پرادعا است‌. در جایی‌ که‌ ما در بعد از انقلاب‌ عالی‌ترین‌ نوع‌ موسیقی‌ ایرانی‌ را به‌ جامعه‌ عرضه‌ کردیم‌ و در واقع‌ جوانان‌ و مردم‌ رابا موسیقی‌ درست‌ و اصیل‌ خودشان‌ آشتی‌ کردند که‌ هم‌ قدرت‌ تاثیرگذاری‌ داشت‌ و هم‌ اعتماد اجتماع‌ را جلب‌ کرد و واقعا ما به‌ هزار زحمت‌ این‌ موسیقی‌ را با چنگ‌ و دندان‌ نگه‌ داشتیم‌، شما اگر آثار مرا بررسی‌ کنید حتی‌ یک‌ لحن‌ مبتذل‌ یا یک‌ شعر وموسیقی‌ سطح‌ پایین‌ در آن‌ نمی‌بینید و در حال‌ حاضر هم‌ بنده‌، نه‌ موافق‌ موسیقی‌ خاطره‌انگیزم‌ و نه‌ بازاری‌، نه‌ موسیقی‌ سنتی‌ سطح‌ پایین‌ را دوست‌ دارم‌ و نه‌ به‌ موسیقی‌ پاپ‌ علاقه‌مندم‌. »

  

در یک‌ تامل‌ کوتاه‌ بر آثار استاد شهرام‌ ناظری‌ یک‌ نکته‌ بارز و اساسی‌ وجود دارد و آن‌ این‌ است‌ که‌ هیچگونه‌لغزش‌ و اشتباهی‌ در هیچ‌ یک‌ از آثار او دیده‌ نمی‌شود و در کارنامه‌ ۳۰ ساله‌ هنری‌ یک‌ هنرمند موسیقی‌ وقتی‌ که‌ خطا و اشکال‌ وجود نداشته‌ باشد نشان‌ این‌ است‌ که‌ این‌ هنرمند برای‌ مردم‌ و مخاطبین‌ و اجتماع‌ خود ارزش‌ و اعتبار و احترام‌ قائل‌ است‌.

 

هیچ‌گاه‌ نخواست‌ در رسانه‌های‌ گروهی‌ مطرح‌ باشد و به‌ همین‌ جهت‌ مشتاقان‌ هنرش‌ به‌ غیر آوازها و ارایه‌ کاست‌هایش‌ به‌ ندرت‌ حرفی‌ یا سخنی‌ از او شنیده‌اند و وقتی‌ انعکاس‌ صدای‌ گرم‌ و شورانگیزش‌ قسمت‌هایی‌ از موسیقی‌ ناب‌ ایرانی‌ را پوشش‌ می‌دهد و با اشعار ایرانی‌ همراه‌ است‌ می‌توان‌ به‌ نهایت‌ شور ملی‌ و میهنی‌ رسید و قطرات‌ اشک‌ را بر گونه‌ها احساس‌ کرد و به‌ این‌ موسیقی‌ زیبا و اندیشمند تکیه‌ کرد.

 

شهرام‌ ناظری‌ از کپی‌ غیرمجاز آثار موسیقیایی‌ و فروش‌ غیرقانونی‌ آنها به‌ صورت‌ علنی‌ در کنار خیابانها به‌ عنوان‌ یک‌ فاجعه‌ بزرگ‌ فرهنگی‌ یاد می‌کند و با هشدار به‌ مردم‌، از آنها می‌خواهد که‌ از خرید اینچنین‌ آثاری‌ خودداری‌ کنند، و می‌گوید:« من‌ از تمامی‌ مردم‌ فرهنگ‌دوست‌ کشورمان‌ تقاضا دارم‌ که‌ از خرید سی‌دی‌هایی‌ که‌ مجوز مراجع‌ ذی‌ صلاح‌ را ندارند خودداری‌ کنند. متاسفانه‌ از جانب‌ مسوولان‌ نیز هیچ‌ اقدام‌ کارسازی‌ صورت‌ نمی‌گیرد و گویا خود مسوولان‌ مربوطه‌ هم‌ می‌ خواهند به‌ این‌ بی‌فرهنگی‌ دامن‌ بزنند که‌ امروز به‌ طرز بسیار زشت‌ و ناپسندی‌ در سراسر ایران‌ از دستفروش‌ کنار خیابان‌ گرفته‌ تا مغازه‌داران‌ به‌ این‌ کار مشغولند که‌ تصویر این‌ حرکت‌ نیز یک‌ تصویر کاملا بی‌فرهنگی‌ است‌. مثلا در اروپا مغازه‌هایی‌ هست‌ به‌ نام‌«فنک» ‌ که‌ در همه‌ جای‌ اروپا وجود دارد که‌ در آنجا می‌توانید به‌ تمام‌ آثار موسیقی‌ جهان‌ به‌ شکل‌ اصلی‌ آن‌ و بدون‌ تقلب‌ دست‌ پیدا کنید، اما متاسفانه‌ در این‌ بلبشویی‌ که‌ در مملکت‌ ما در این‌ زمینه‌ به‌ وجود آمده‌ و مثلا می‌بینیم‌ دم‌ یک‌ گاراژ یک‌ دفعه‌ دو کامیون‌ سی‌دی‌ مثل‌ طالبی‌ و هندوانه‌ خالی‌ کرده‌ و می‌فروشند یک‌ تصویر ضد ارزشی‌ و عینا بی‌فرهنگی‌ را رواج‌ می‌دهد که‌ باید خود مردم‌ هم‌ کمک‌ کنند که‌ این‌ چهره‌ جهان‌ سومی‌ از ایران‌ رخت‌ بر بندد.»

 

شهرام‌ ناظری‌ در زمینه‌ آثار جدید خود می‌گوید: «چند اثر دارم‌ که‌ متاسفانه‌ نیمه‌کاره‌ مانده‌ که‌ در صدد کامل‌ کردن‌ آنها هستم‌ و همچنان‌ در صدد انتشار دو CD از کنسرت‌ در کاخ‌ سعدآباد تهران‌ است‌ که‌ امیدوارم‌ بتوانم‌ آنها را در آینده ‌یی‌ نزدیک‌ منتشر کنم‌ و به‌ دست‌ علاقه‌مندان‌ برسد.» ‌ 

                                      (گفتگوی روزنامه اعتماد با استاد شهرام ناظری)  

يا حق.


بهشید

اولين تولّد ٬اولين بهار...

سلام… امروزاولین سالروز تولد وبلاگ من است… در بهار،شروع نوشتنم بود، آغاز پرداختنم به عشقم،علایقم و دغدغه هایم ...

دوست داشتم بیشتر و بهتر بنویسم ولی با وجود پاره ای مشکلات تنها همین از دستم بر می آمد....از همیاری ، دلگرمی و لطف شما دوستان عزیزم در این یک سال نهایت سپاسگزاری را دارم ...و امید دارم باز هم بتوانم بنویسم و از نظرات ارزنده ی شما بهره مند شوم...

امسال نیز با وجود تمام اندوه هایم با" او" بهارم را آغاز کردم و با امید به او و آوای زیبایش ادامه می دهم....

 

کسی که فقط با صدای تنها آواز نمی خواند ، بلکه یک اندیشه ی ژرف که نشأت یافته از تفکرات آزاداندیش و والایش است ،پشتوانه ی آواز ، نغمه و صدای اوست...

 

موسیقی بس زیبا و اندیشمندی را می آفریند که بی نظیر و منحصر بفرد است...موسیقی و آوایی کاملأ متفاوت از دیگران...

خلق آثاری با شکوه که هر یک شرح و وصفی جداگانه و مفصل ، ونیز اندیشه ای والا برای درکش می طلبد...

 

آوایی گرم و شورانگیز با اشعارزیبای عرفانی و عاشقانه که به دلیل مستولی بودن حکمیت عشق بر آن و نیز شعور روحی اش  بسی پرشور و تأثیرگذار است و تا قرنها جاودان خواهد ماند...

 

شخصیتی که گویی یک آن از تکاپو و تحرک و تحقیق و مطالعه و تأمل باز نایستاده است....و

 در وبلاگی که در بهار متولد شد و به یمن آن می خواهم هیچگاه خزان نبیند و ماندگار باشد:

برای " کسی مثل هیچ کس"...

 

 

 

ساز تو دهد روح مرا قوت پرواز 

 

از حنجره ات ،

             پنجره ای سوی خدا باز

 

احساس من و ساز تو ،

            جان های هم آهنگ

 

حال من و آوای تو ، یاران هم آواز

 

گلبانگ تو روشنگر جان است ، بیفروز

 

قول و غزلت ، پرچم شادی ست ،

                                       بر افراز!

 

 

یا حق.

باز هم همیار و همراهم باشید ...که از"او" و برای "او" می نویسم؛


بهشید



شعر : و اين تنها تسلای انسان...

گفت وگو با كيوان قدرخواه (روزنامه شرق)

 

  

این گفتگو را در دوقسمت در لینکهای زیر بخوانید:

 

http://www.sharghnewspaper.com/831028/html/litera.htm

 

http://www.sharghnewspaper.com/831029/html/litera.htm

 

 اين نکته را نيز بايد بگويم که:

بزرگداشت كيوان قدرخواه در اصفهان در روز پنج شنبه، ۲۹ بهمن ماه به مناسبت چهلمين روز درگذشت او برگزار شد.

در اين مراسم خانواده كيوان قدرخواه و جمعي از چهره هاي فرهنگي کشورهمچون احمد اخوت، محمد رحيم اخوت، علي خدايي، احمد بيگدلي، محمد كلباسي، حسام نبوي نژاد، اكبر ميخك، زاون قوكاسيان و... حضور داشتند.

مراسم درساعت ۱۸ بعد از ظهر در گالري كلاسيك شهر اصفهان برگزار شد و در جريان آن نيز احمد بيگدلي، محمد كلباسي و حسام نبوي نژاد سخنرانی کردند. 

 

روحش شاد و يادش گرامی باد. 

 

يا حق.


بهشید



در سوگ از دست دادن دائی عزيزم(کيوان قدر خواه)...

 سلام...قصد داشتم این بار از کنسرت استاد ناظری به همراه گروه عارف که در روزهای 10و11دی ماه اجرا شد مطلب بنویسم ، ولی غم جانکاه از دست دادن دایی عزیزم : کیوان قدرخواه ؛ هنرمند و شاعر گرانمایه ، مجال نوشتنی غیر از این را نداد...مطالب آینده ی من نیز تنها به او اختصاص دارد ، شاید بتوانم با این کار کمی از تألمات روحی خود را کاهش دهم...

 

كيوان قدرخواه كه از او دفترهاي شعر گوشه هاي اصفهان (۱۳۷۰)، پريخواني ها (۱۳۷۳)، از تواريخ ايام (۱۳۷۷) و سايه هاي نياسرم (۱۳۸۱) به چاپ رسيده است «به قدر همت و فرصت» خويش به شعر امروز ايران «معنا» داد.

شعرهاي او نشانه اشراف شاعر به جوهر شعر، ساخت و زبان است كه با ديد و جهان بيني و درك در جهان معاصر، او را از همگامان شعر پيشرو و مدرن متمايز كرده است.

شاعر فرهیخته ای که بايد سالها بگذرد تا کسی مانند او با چنان شخصیت ، منش و هنری بوجود بیاید...سالها و شاید قرنها...

 

شعری به همین مناسبت از کتاب" از تواریخ ایام " ایشان انتخاب کرده ام که در اینجا می نویسم:

 

مجلس وصیت کردن کیوان به سودابه (مجلس سیزدهم):

 

هنوز به جهانی که فرو گذاشته ام

آزمندانه چشم دوخته ام

به ریشه ی درختان چنگ می زنم

با شیره ی آنها بالا می خزم

بر برگها می نشینم

آن قطره که به آرامی فرو می چکد

آن صدای چکیدن

صدای من است

 

بر آبها خیمه می زنم

موجها با من همسرایی می کنند

و تخته سنگها را می سایند

آن صدا

آن صدای سائیدن

صدای من است

 

در خلوت شب، در ظلمت سبز

در پیاده روهای خیابان ِ " نظر"

سایه ای می گذرد

چیزی نمی بینی؟

تنها صدای به گوش می رسد

آن صدا

صدای قدمهای من است

 

هرچند از مرزی بی بازگشت گذشته ام

شاید روزی

صدایی بشنوی

و لحظه ای مرا به یاد بیاوری

من به آن لحظه چنگ می زنم

آن را چون سکه ی زرینی در مشت می فشارم

و رهایش نمی کنم

رهایش نمی کنم

گرچه همه ی فرشتگان رستاخیز رهایم کنند!

 

 

 

یا حق.


بهشید

صدای سخن عشق...

 

موسيقي سنتي ما هرچند درطول قرون متمادي دچار فراز ونشيبهاي كمي وكيفي بسيار شده است، اما تا به امروز به همت اهل انديشه به بقاي تكاملي خود ادامه داده است  . آنجا كه حيات آغاز مي شود  بي شك بايد پي نقش پاي موسيقي بود وآنجا كه عشق به پايان مي رسد  يقيناً با فقدان موسيقي روبرو خواهيم شد.

 

 يكي از راههاي كشف قابليتها وظرفيتهاي انساني آدمها را مي توان درارتباط آنها با موسيقي ناب دانست ، علي الخصوص صداي آواز درمشرق زمين وايران . چراكه درموسيقي ملي ما اين آوازخوان است كه به موسيقي پاسخ مي دهد  ،  درست برعكس موسيقي غرب . به همين دليل تك خواني وتك نوازي نيز مقامي شايسته درمجموعه موسيقي ما دارد . 

 

يكي ازمعدود آوازخواناني كه حتي مي تواند بدون آرايش موسيقي،  درحدي چشمگير برشنونده اثر بگذارد" شهرام ناظري" است . صداي ناظري ازشوق وحزني توامان برخورداراست كه صرفاً به دليل مستولي بودن حكميت عشق برروان پرشباب او،  هنوز تحت فرمان  "حس " به كنش خواندن در مي آيد، به عكس خوانندگان حرفه ای كه به علت تكرار،  تمرين،  سابقه ، عادت  وعبوراز دوره عشق افلاطوني،  ديگراز آن جوشندگي رمانس حسي فاصله گرفته ودرمكانيزم قانوني دستگاهها ، به كنش عمدي وكنترل شده خواندن مي آيند.

 

تفاوت ميان ناظري وخوانندگان حرفه ای شبيه دوشاعراست كه شاعرنخست ازراه " شعور روحي"  به شعرمي رسد  و شاعردوم براثر " ادراك عقلي ". پرمسلم است كه شعرادراك عقلي به دل نمي نشيند،  چرا كه با كوشش به كف آمده است ، اماشعر شعور روحي تا جان هرسلول نفوذ مي كند،  زيرا از سرجان وبا جوشش جنون حاصل شده است.

 

 صداي ناظري صداي جنون وعشق است ، كه البته حفظ چنين روحيه نادري شديداً نياز به مراقبه وحفظ حيثيت رواني وگسترش رستگاري دروني دارد ونه تنها ناظري كه هرهنرمندي براي رسيدن به آن نقطه نادر روحي وجهت حفظ وحراست از آن عطيه شگفت، مي بايد دست به تمرين عشق بزند ، چرا كه عشق ورزيدن نيز آموختني وقابل گسترش است . 

 

آنان كه صنعت خواندن راباحفظ تمام قوانين حرفه ای وفرمولهاي مكانيكي و زير وبمها جانشين جوش جنون نموده اند از آن روان جمعي وذهني قومي وملي فاصله خواهند گرفت .

  

خواندن سوختن است درعشق  نه ساختن است دررعايت اصول .

 

شايد به همين دليل باشد كه حضور شهرام ناظري در ديگر كشورها بااقبال افزونتري روبرو بوده وحتي بسياري از علاقه مندان ادبيات ايراني با اشعاري كه وي از مولانا خوانده و مي خواند به اين شاعر واشعارش گرايش پيدا كرده اند.

 

  برای آنكه سخن ما حجت كافي بيابد ؛ به برخي از برنامه هاي ناظري  در ديگر كشورها كه درچندسال گذشته اجراشده اشاره مي كنيم:

 

1- درشهرباستاني  Fezدرمراكش، گروه موسيقي دستان به خوانندگي شهرام ناظري ، چنان درخشيدند كه به عنوان گروه اول ومنتخب دراين فستيوال جهاني مورد ستايش داوران ، مردم وخبرنگاران ورسانه هاي جهاني قرارگرفتند؛  تا آنجا كه روزنامه معتبر " كريستين  ساينس مانيتور"  طي گزارش مفصلي ازاين حادثه هنري ،به شهرام ناظري لقب پاواروتي شرق داده واز او وگروهش به عنوان جمعي مستعد ومسلط بر كارخود ياد كرد.

 

۲- همين گروه دريكشنبه 14 دسامبر 1997 برنامه ای درانجمن فرهنگی وابسته به انستيتوی  
جهاني موسيقي درشهر نيويورك برگزار كرد ، كه پس از آن روزنامه نيويورك تايمز براي اولين بار با درج عكس وگزارش مفصلي درباره اين گروه جذابيت وظرافتهاي صداي ناظري را ستود ونوشت : اين  جذابيتها آن گاه به اوج خود مي رسد كه باصداي شهرام ناظري همراه مي شد.ناظري هنگامي كه از موسيقي متاثر مي شد صدايش را به اوج مي رساند وسپس به تدريج آواز خود را فرود مي آورد. اوعلاوه برآن بداهه خواني نمود ونتهاي بالاي موسيقي رادربرنامه خود به كاربرد.

 

۳- يك مجله ديگر چاپ آمريكا نيز پس از كنسرت ناظري درسال 1378 ( مهرماه ) درباره وي مي نويسد:  شهرام ناظري را هرباركه درلوس آنجلس ديده ايم پربارتر وغني تر يافتيمش . شخصيتي كه گويي يك آن از تكاپو وتحرك وتحقيق ومطالعه وتأمل باز نايستاده است . ويژگيهايي كه هرهنرمندي رادرآستانه هزاره سوم ميلادي سزاوار عرض اندام وابراز وجود مي كند.

 

به اين دليل،  خاصه وقتي اشعار مولوي رامي خواند گويي مرد طريقتي بربالهاي قويي سبكبال هفت شهر عشق رامي گردد. اوباتجربه هايي كه آموخته ( اندوخته ) وسيروسلوكي كه در آثار عارفان كرده،  اسلوب خاص خود را آفريده ودرنتيجه : محل اجراي آوازها وترانه هايش را به مكان مقدسي تبديل مي كند به نحوي كه اين آثارجنبه الوهيت وتقدس مي يابند.

 

4- شهرتاريخي سمرقند در اوج برگزاری جشنواره موسیقی شاهد هنرنمايي گروه موسيقی  ونوازندگان برجسته ايراني به سرپرستي فرامرز پايور وخوانندگي شهرام ناظري بود كه با هنرنمايي خود موجب ابراز احساسات شدي بيش از چند هزار نفرازمردم ازبكستان وميهمانان خارجي جشنواره شدند. اين ابراز احساسات شديد پس ازآنكه ناظري شعرزيباي " بوي جوي موليان"  راخواند به اوج خود رسيد وحاضرين براي دقايق متمادي وي وگروه موسيقي ايراني را تشويق مي كردند.

 

(روزنامه همشهری – شهریورماه1381)

 

یا حق.

 


بهشید

آينه ای در برابر آينه ات می گذارم تا با تو ابديتی بسازم...

سلام...این بار تصمیم گرفتم  چند شعر از احمد شاملو(که یکی از شاعران مورد علاقه ی استاد ناظری  نيز هست) را انتخاب کنم و در اینجا بنویسم...من خود نيز به شاملو به عنوان شاعری  خلاق با آثاری بسيار زيبا، ارزشمند و متفاوت علاقه دارم...

 

هوای تازه:

- صبر تلخ:

 

 با سکوتی، لبِ من

بسته پیمان صبور-

 

زیر خورشید نگاهی که ازو می سوزم

و به نفرت بسته ست

شعله در شعله ی من،

زیرِ این ابرِ فریب

که بدو دوخته چشم

عطش ِ خاطرِ این سوخته تن،

 

زیرِ این خنده ی پاک

و وردِ جادوگر کین

که به پای گذرم بسته رسن...

 

آه!

دوستان ِدشمن با من

مهربانان ِ در جنگ،

 

همرهان ِ بی ره با من

یک دلان ِ نا هم رنگ...

 

 

من ز خود می سوزم

همچو خون ِ من کاندر تب ِ من

بی که فریادی از این قلبِ صبور

بچکد در شبِ من

 

بسته پیمان گویی

با سکوتی لبِ من.

 

 

-عشق عمومی:

 

 اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

 

اشکِ آن شب لبخندِ عشق ام بود

 

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که بشنوی

یا چیزی چنان که بدانی...

 

من دردِ مشترک ام

مرا فریاد کن.

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان ِ من "آشناست".

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

و زیبا ترین سرودها را

زیرا که مردگان ِاین سال

عاشق ترین ِ زندگان بوده اند.

 

 

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست...

 

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سان ِ ابر که با توفان

به سان ِعلف که با صحرا

به سان ِ باران که با دریا

به سان ِ پرنده که با بهار

به سان ِ درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای ِ تو آشناست.

 

 

باغ آینه:

- باغ آینه:

 

چراغی به دستم چراغی در برابرم

من به جنگِ سیاهی می روم.

 

گهواره های خستگی

                 از کشاکش ِ رفت و آمدها

                                      باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشانهای خاکستر شده را روشن می کند

 

فریادهای عاصی آذرخش-

هنگامی که تگرگ

               در بطن ِ بی قرارِ ابر

                                   نطفه می بندد

و دردِ خاموش وارِ تاک-

هنگامی که خوره ی خُرد

                در انتهای شاخ سارِ طولانی پیچ پیچ جوانه می زند

 

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من در وحشت انگیزترین ِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب

می کرده ام

 

 

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای

 در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم

 

جریانی جدی

در فاصله ی دو مرگ

در تهی میان دو تنهایی-

[ نگاه و اعتماد تو بدین گونه است!]

 

 

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی ست

 

من

بر می خیزم!

 

چراغی در دست، چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

 

«آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.»

 

 

ترانه های کوچک غربت:

- عاشقانه (آنکه می گوید دوستت دارم...):

 

آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

 

هزار کاکلی شاد

              در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

 

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود

 

 

 آن که می گوید دوستت دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید

 

                      ای کاش عشق را

                       زبان ِ سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

                      عشق را

                      ای کاش زبان ِ سخن بود

 

 

آیدا در آینه:

- اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر...

 

اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید

آسمان ِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن

                      تویی.

آسمان ِ روشن

سرپوش بلورین ِ باغی

که تو تنها گُل آن، تنها زنبور ِ آنی

باغی که تو

            تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی.

 

ای آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن

تویی.

 

 

یا حق.


بهشید

ديدار با استاد شهرام ناظری در روز بزرگداشت حافظ ...

آنچه یک دیدن کند ادراک آن                     سالها نتوان نمودن با بیان

 

روز بزرگداشت حافظ ، شیراز، 20 مهر 1383 ، روز دیدار با بزرگمرد آزاداندیش و آزادمنش موسیقی سنتی ایران...

روزی که به بیان نیاید، به مانند احساسی که نگنجد در کلامی ، همچنان که دریایی ننشیند در سبویی...

 

حافظیه در شب خاطره انگیز 20 مهر، رنگی دیگر داشت، رنگی از عرفان و خلوص نیتی پاک و نایاب که آن شب با حضور گرم و صمیمانه ی استاد شهرام ناظری ، به خود می دید...

گویی با هر شب و هر زمان دیگر، تفاوتی دلنشین و به یاد ماندنی داشت...

 

به دنیایی دیگر گویی قدم می گذاشتی ، دنیای شعر ، دنیای حافظ ، دنیای ساز و موسیقی اصیل و مست کننده ی ایرانی ، دنیای عرفان ، دنیایی که استاد ناظری چنین هنرمندانه ، آذین کننده و بیش از هر زمان دیگری معنا دهنده اش بود...

 

در این دیدار ، افتخار صحبت و ملاقاتی به یاد ماندنی را با استاد شهرام ناظری داشتم،...  چنان بزرگواری و بزرگمردی در او دیدم و احساس کردم...که تواضع و مهربانی همراه آن و آمیخته با این وجود ، مرا به حیرتی زیبا فرو برد... 

همچنان که پيش از اين با استاد ناظری ملاقاتهايی داشتم و هميشه و در هر حال با مهربانی و بزرگمنشی بی مانند او مواجه بودم... روز بزرگداشت حافظ ؛ برايم متفاوت تر و با شکوه تر بود...

ديدار با کسی که مثل هيچ کس نيست...از چنین انسان والایی، که گویی هرگز نمی توان عمیقا و حقیقتا به روح متعالی اش رخنه کرد و او را به تمامه و آنچنان که شایسته ی اوست، شناخت ، دریافت و درک کرد...

 

"نخست دیر زمانی در او نگریستم

چندان که چون نظر از وی بازگرفتم

در پیرامون من، همه چیزی به هیأت او در آمده بود.

آن گاه دانستم که مرا دیگر ، از او گریز نیست."

 

آری...همه چیز و همه کس به هیأت او در آمده بود و گریز من از اورا، راهی دگر نبود.چرا که من همین را می خواستم ، همین راه بی گریز را...

همچنان که در انتظارش بودم، تا چنین روزی را ، چنین انتظاری را ، در یادم ، وجودم و قلبم جاودان کنم...

و چه خاطره ای گرانبهاتر از این دیدار...

 

می خواهم آن یاد و آن دیدار را در اینجا ثبت کنم...می خواهم بنویسم...می خواهم بخوانید...

 

همانگونه که در قلبم دلنشین و بی مانند ، جاودان شد، آن خاطره ای که تا زنده ام ، در یاد و قلب و خاطرم ، محفوظ خواهد ماند...همانند هنر والایش و نام پر افتخارش.

 

«حافظیه ، آن شب شکوهی دیگر داشت

 

 

یا حق.


بهشید

بنمای رخ...

چندی پیش یک خبر بسیار مسرت بخش از طرف" گروه استاد  شهرام ناظری در یاهو" به دستم رسید که در اینجا نیز برای شما می نویسم :

استاد ناظری از 25 آبان ماه 1383 به مدت چند شب کنسرتی بی نظیر را برگزار خواهند کرد.
این کنسرت در 3 قسمت و توسط سه گروه مختلف با سبکهای متفاوت اجرا خواهد شد.
در قسمت اول: گروه عارف به سرپرستی پرویز مشکاتیان به اجرای برنامه می پردازد ،
در قسمت دوم: کیهان کلهر و گروه کامکارها استاد ناظری را همراهی خواهند کرد،
و در قسمت سوم: گروه جوانان برای استاد ناظری خواهند نواخت.

و نیز اینطور شنیده ام که در این برنامه از اشعار نو و سپید نیز استفاده خواهد شد و
همچنین برای اولین بار اشعار شاملو توسط استاد ناظری خوانده خواهد شد.(کاری که چندین سال پیش با استفاده از اشعار شاملو،فروغ و... توسط استاد انجام شد و به نظر استاد ناظری این کار یکی از بهترین و قوی ترین آثارشان بود که 5-4 سال صرف ساخت قطعات آن شده بود ولی هیچگاه نتوانست مجوز انتشار دریافت کند).

در حال حاضر استاد ناظری  به همراه پرویز مشکاتیان مشغول تمرین هستند وشنیده ام که  گاهی تمرینات تا 9 ساعت در روز به طور متوالی به طول می انجامد.

بنابراین بازهم استاد ناظری با خلاقیت بی نظیر خود در قالب 3 گروه موسیقی و اجرای کارهای نو و تازه به اجرای کنسرتی می پردازد که تاکنون کسی آن را انجام نداده است.
بی صبرانه منتظر کنسرت استاد ناظری هستیم تا این بار نیز مانند همیشه ، نابغه ی موسیقی و آواز ایران ، به همراه نوازندگان برتر کشور به اجرای هنر بی مانند خود بپردازد.


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی زابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو" شه " به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی  و نعره ی مستانم آرزوست

گویا ترم زبلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست

گوشم شنید قصه ی ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست

"می گوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه ی عثمانم آرزوست"

من هم رباب عشقم و عشقم ربابیست
وان لطفهای زخمه ی رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

 

یا حق.


بهشید

عشق در آئين مولانا...

مي‌دانيم كه ؛استاد شهرام ناظري ، با حضرت مولانا و اشعارش انس و الفتي ديرينه دارد و بيشتر آثارش را با الهام از اشعار مولوي مي سازد و مي‌خواند و نيز پايه گذار اجراي اشعار عرفاني و حماسي و بطور كلي موسيقي عرفاني بنا شده بر آنهاست...تصميم گرفتم در اين مجال درباره‌ي عشق در آئين مولانا بنويسم....كه خود نيز سالهاست كه عاشقم....

اين نوشتار ، تأملي است در خصوص ‍ ‹‹ عشق›› از ديدگاه بزرگترين عارف زبان پارسي و يكي از برجسته‌ترين انديشمندان جهان يعني جلال الدين محمد بلخي (حضرت مولانا) برگرفته از كتاب فرزانگي و شيدايي به قلم محمدرضا نصر اصفهاني.

 

عشق و شيدايي آئين مولاناست و او به هيچ آئيني تا بدين غايت پاي بند نيست ، بنا بر گفته‌ي او عشق همه چيزش را تاراج كرده است و خود باقي مانده. لذا هركس كه اندك آشنايي با اين بزرگ داشته باشد با شنيدن نام او شور و شيدايي او را تداعي خواهد كرد. عشق صفتي الهي است كه چون ظرفيت بنده‌اي با شكستن مرزهاي مادي و خودي فراخي پذيرش آن را پيدا كند از آن بهره مند شود و همه‌ي وجودش را باژگونه سازد چنانكه گويي تولدي دوباره يافته است ، تولدي از مادر عشق كه از او تغذيه كند و پرورش يابد .

عارف رومي برآنست كه عشق ، وصفي الهي است و هيچ انساني نمي تواند حقيقت آن را دريابد ، تنها با عاشق شدن مي توان طعم آن را دريافت ولي هرگز توصيف پذير نيست، به ويژه از آن جهت كه عشق(و نيز معشوق) گاهي پيدا و گاهي پنهان است.

مثال عشق ، پيدايي و پنهاني

نديدم همچو تو پيدا نهاني

با وجود اين از ميان اوصافي كه پير بلخ براي عشق بر مي‌شمرد مي توان گفت: عشق آتشي است كه شاهد ازلي چونان موهبتي بر جان مشتاقان فرو مي‌ريزد و بدان روزني براي گريختن از زندان جهان ايجاد مي‌كند و ايشان را بال پرواز مي‌شود تا از قفس هستي به آسمان فنا پر‌كشند و صفت بقا يابند. با اين همه نامي كه مولانا به صراحت بر عشق مي‌نهد درد بي دواست. دردي كه شرح و بيان آن را جز از خودش نمي توان دريافت...عشق را از من مپرس از كس مپرس از عشق پرس...

اوصاف و آثاري كه مولانا براي عشق بر مي‌شمرد بسيار متنوع، شگفت و قدرتمند است، گويا اين موهبت ارجمند الهي در نظر او با هيچ امر ديگري قابل قياس نيست. مهمترين و برجسته ترين اوصاف و آثار عشق از نظر او به قرار زير است:

- به نظر مولانا علت پيدايش جهان نيز عشق است ، عشق حق به تجلي و معرفت ، اگر عشق نمي بود جهاني نبود بهاي آدمي نيز به اندازه‌ي ارزش معشوق اوست ، هرچه اين پربهاتر باشد آن نيز ارزشمندتر خواهد بود.

- قدرت و توان عشق تا آن پايه است كه مي تواند امور غير ممكن را ممكن سازد، چون كسي يا چيزي از موهبت عشق بهره مند شود بكلي متحول گردد،چنانكه اگر ديوي باشد بواسطه ي كيمياي محبت به حور مبدل گردد و اگر كسي مرده باشد بواسطه‌ي عشق زنده شود، بلكه حيات جاودان يابد.

عشق نان مرده را مي جان مي‌كند

جان كه فاني بود جاويدان كند

از محبت تلخها شيرين شود

از محبت مسها زرين شود

از محبت دردها صافي شود

از محبت دردها شافي شود

از محبت مرده زنده مي‌كنند

از محبت شاه بنده مي‌كنند

- همان طور كه عشق سركش و خوني است، عاشق نيز به همان نسبت مي‌بايد متحمل و شكيبا باشد.در حقيقت عاشق راستين كسي است كه بر لطف و قهر معشوق به يك اندازه عشق مي‌ورزد.

نالم و ترسم كه او باور كند

وز كرم آن جور را كمتر كند

عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

بوالعجب من عاشق اين هر دو ضد

مولانا تحمل رنج معشوق از سوي عاشق را به تحمل كودكي مانند مي كندكه از مادر خويش سيلي مي‌خورد ولي هرگز آن را نشان دشمني مادر خود در حق خود نمي‌داند كه بالعكس نشان مهر و محبت مادر مي‌داند.لذا آنكه به صيد مي‌ارزد تنها عشق است و بس.ولي اين عاشق نيست كه عشق را صيد مي‌كند بلكه اين عشق است آدمي را شكار مي‌كند و البته اين صيد گشتن نعمتي بس گرانبهاست، زيرا عشق صاحب ناز و استكبار و رعنايي است و حريفاني صبور و وفادار مي‌طلبد، پس اگر كسي از جانب عشقي انتخاب گردد به توفيق بزرگي دست يافته است، حال چگونه زخم دوست براي او رحمت و نعمت نباشد.

عشق يار رستم صفتان قوي دل است كه مرداه به ميدان پاي مي‌گذارندو او را با نامردمان ميدان گريز كاري نيست.

- مهمترين نشان عشق از خود برخاستن است ، مولوي بر اين مهم سخت تأكيد مي‌ورزد كه آنگاه كسي از موهبت عشق برخوردار مي‌گردد كه از پوسته‌ي خويش به در آمده باشد و اوصاف بشري را در خرابات معرفت ويران كرده باشد، سپس خود عشق را مقدمه‌ي فناي ذاتي مي‌داند.

او در دفتر پنجم مثنوي داستان وصال عاشقي را به معشوق خويش مي‌آورد كه بنا بر آن داستان چون عاشق با معشوق خويش روبرو گرديد، خدمات و مصائب خويش را يك به يك بر مي‌شمرد ، و از دردي كه كشيده بود شكايت مي‌كرد، چون همه‌ي رنج خويش به تفصيل بازگفت، معشوق بدو روي كرد و گفت: اين همه كردي ولي انچه اصل عشق و محبت است نكردي!عاشق پرسيد اصل عشق چيست؟گفت: اصل آن مردنست و نيستي!او نيز در دم بر زمين دراز كشيد و جان داد.

عارف ما عشق را جاي راستين مردن مي‌داند و بر آنست كه چون كسي در عشق بميرد، همه روح شود و از خاك برآيد و آسمانها را تسخير كند.

مستي عشق آدمي را از زندان خودبيني رها مي‌كند و چون كسي از خويش كرانه گيرد به حياتي متعالي دست يابد، حياتي كه در آن نشاني از كبر و خودبيني و جنگ و ستيز يافت نمي‌شود.

- گفتيم كه عشق با مرگ همراه است ، اما نه مردني كه به يكباره تمام شود بلكه مردني در هر لحظه وحياتي در مرتبه‌ي بعدي كه عاشق پس از هر مردن حياتي دوباره يابد و تولدي نو پذيرد .

عشق چنان عنصري است كه چون شعله‌اش دامن كسي گيرد همه وجود او را بسوزد و ماهيت او را دگرگون كند ، از اين روي غم و شادي لذت و الم ، وسايل و اهداف و آداب و سنن به گونه‌اي ديگر و با حسابهاي ديگري مطرح مي شوند، پس غير عادي نيست كه عاشقان با اين جهان بيگانه باشند، و چون با مقياسهاي اين جهاني سنجيده شوند ديوانگاني كژرو تلقي شوند.

عاشقان را شادماني و غم اوست

دست مزد و اجرت خدمت هم اوست

غير معشوق ار تماشايي بود

عشق نبود هرزه‌ي سودايي بود

عشق آن شعله‌ست كو چون برفروخت

هرچه جز معشوق باقي جمله سوخت

بنده آزادي طمع دارد ز جد

عشق آزادي نخواهد تا ابد

در نگنجد عشق در گفت و شنيد

عشق دريائيست قعرش ناپديد

قطره هاي بحر را نتوان شمرد

هفت دريا پيش آن دريا بحرست خرد

- عشق خود ميزان مستقل و جديدي است كه مسايل را با ابزار خاص خود مي‌سنجد و بدانها ارزش مي‌دهد.بنابراين جاري كردن حكم عقل و تجربه بر عشق و عاشق و معشوق مغالطه‌اي است آشكار ، زيرا ظرفيت عشق فراختر از توان عقل و تجربه است و اين هر دو از دريافت آن محرومند.

مولوي در دفتر دوم مثنوي ضمن حكايت موسي و شبان ، پس از آنكه حضرت موسي ، شبان را از مناجات عاميانه بر حذر مي‌دارد و عبارات او را در مورد خداوند كفر آميز تلقي مي‌كند، آورده است كه خداوند از سر عتاب به موسي وحي كرد كه زبان انسانها در اتصالشان به حق مختلف و متفاوت است و آنچه از لفظ و عبارت بسيار مهمتر است و حق بدان نظر مي‌كند سوز دل و حال درون است ،سوخته جاني هرگز همسنگ آداب داني نيست، اگر عاشقي خطا گويد خطاي او در نزد معشوق از هر صوابي اوليتر و گرامي تر است.

- گرچه مولانا عشق را دردي بي درمان مي‌خواند اما همين درد بي درمان خود طبيبي حاذق و داروي سحرآفرين در درمان بسياري از بيماريهاست. عشق با مستي‌اي كه ايجاد مي‌كند بخل و ترس و تكبر را يكسره كنار مي‌زند و از همه مهمتر آدمي را از مركب خودبيني به زير مي‌كشد و درد بزرگ خودپرستي را درمان مي‌كند ، درد عظيمي كه سهم مؤثري در مصائب و مشكلات بشري داشته و همواره بلاي همه چيز انسانها بوده است.عشق حرص و طمع را زائل مي‌كند و به انسان درس ايثار و فداكاري مي دهد . آدمي را از زندان نام و ناموس آزاد مي سازد و زنجيرهاي سروري را پاره مي‌كند.

هركه را جامه ز عشقي چاك شد

او ز حرص و جمله عيبي پاك شد

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما

اي طبيب جمله علتهاي ما

اي دواي نخوت و ناموس ما

اي تو افلاطون و جالينوس ما

 

پوزبند وسوسه عشق است و بس

ورنه كي وسواس رابسته‌استكس

عاشقم من بر فن ديوانگي

سيرم از فرهنگي و فرزانگي

هرچه غير شورش و ديوانگي است

اندر اين ره دوري و بيگانگي است

- باده ي عشق از بين برنده‌ي غم و اندوه است ، آنجا كه آتش عشق شعله بر افروزد ديگر چه جاي خار غم و اندوه كه اين هر دو معلول بيم از دست دادن چيزي و يا دست نيافتن به چيزي است، در حاليكه مرغ عشق هر دو جهان را چون دانه اي برچيده‌است ، و هيچ چيز جز معشوق حضوري و اهميتي ندارد كه غم آن در دل راه يابد. بلي غم است اما غمي شيرين ، زيبا و دلپذير ، غم سبز معشوق ، نه غم سياه دنيا .

از جنون آباد مي‌آيد دلم

رسته دردي سبز در آب و گلم

ريخت بر من قطره‌اي از ناز دوست

جزء جزء هستي‌ام بي‌تاب اوست

تا بنوشد از لبش رازي دگر

مي‌دود جانم پي نازي دگر

من فداي بوسه‌ي اشراقيش

برخي ناز دو چشم ساقيش

- عشق چون بر صحراي دل عاشق خيمه زند و وجود او را غرق در درياي عدم خويش كند ، عاشق را از خويش بستاند و به معشوق زنده و جاويد سازد ، چنانچه اگر سخني گويد او نمي‌گويد بلكه معشوق است كه از زبان او سخن مي‌گويد و جون به چيزي بنگرد آنرا از دريچه‌ي چشم معشوق بيند.

هركه عاشق ديديش معشوق دان

كاو به نسبت هست هم اين و هم آن

جمله معشوقست و عاشق پرده‌اي

زنده معشوق است و عاشق مرده‌اي

در دل عاشق بجز معشوق نيست

در ميان‌شان فارق و مفروق نيست

حكايات و مباحث فراوان ديگري را در مثنوي مي‌توان يافت كه مولانا در ضمن آن مي‌كوشد تا فناي عاشق در معشوق و اتحاد اين دو را بيان كند ،

مثل داستان امتحان معشوقي از عاشق خود با اين سؤال كه آيا تو خود را بيشتر دوست داري يا مرا؟ و پاسخ عاشق كه : چنان فاني شده‌ام كه از من جز نامي باقي نيست و همه‌ي وجودم از تو پر است پس خواه خود را بيشتر دوست داشته باشم ، خواه تو را ، در اين دو دوستي فرقي نيست چون اينجا دو « من» حضور ندارد، حاصل آنكه من جز تو كسي را دوست ندارم تا نوبت به اين سؤال رسد كه چه كسي را بيشتر؟

و يا آنجا كه كسي در خانه‌ي معشوق خويش را مي‌زند و چون معشوق مي‌پرسد كه بر در كيست؟ عاشق مي‌گويد «من» ، معشوق او را نمي‌پذيرد و چنين پاسخ مي‌دهد كه تو هنوز خام هستي ، بايد برگردي تا آتش فراق تو را پخته كند ؛ عاشق نيز برمي‌گردد و سالي در فراق مي‌سوزد و پخته مي‌شود و دو مرتبه عزم خانه دوست مي‌كند، اين بار چون معشوق مي‌پرسد كه بر در كيست؟ جواب مي‌شنود كه: بر در هم تويي اي دلستان ، آنگاه معشوق او را مي‌پذيرد و بدو مي‌گويد :

گفت اكنون چون مني اي من درآ

نيست گنجايي دو من را در سرا

- آورديم كه عشق از اوصاف ايزدي است و مبدأ و منتهاي آن تنها خداوند است ، بنابراين هر گرايشي كه از وهر عشق برخوردار باشد عاقبت به پيوستن به خداوند منتهي مي شود ، گرچه در ظاهر عشق به صورت باشد و به نظر مولانا اگر از تعلق به صورت شروع مي‌شود بدان سبب است كه حق مي‌خواهد جان عاشق مرحله‌ي كودكي خود را طي كند و با شمشير چوبين عشق ، كارآزموده گردد ، آنگاه به آوردگاه عشق حقيقي پاي نهد.

بنابراين از نظر مولوي عشقهاي مجازي مي‌تواند همانند معبري باشد كه از آن به عشق حقيقي مي‌رسند ، به شرط آنكه از سه ويژگي برخوردار باشد :

نخست آنكه از جانب حق باشد و ديگر آنكه گوهر صداقت در آن وجود داشته باشد و آن گريختن از بند هستي است و سوم آنكه از عنصر حرص و هوي تهي باشد و به نور الهي آميخته. اگر ويژگيهاي فوق در عشقها و دلبستگيهاي صوري يافت نشود ، به نظر مولانا هرچه باشد جان كندني بيش نخواهد بود.

- حركت عقل به قدم زدن انساني مي‌ماند كه چون بخواهد سفري بس دراز و راهي پر فراز و نشيب را طي كند، رسيدن به هدف براي او ممكن نباشد ، زيرا هم راه طولاني و صعب است و هم حركت كند و آهسته ، اگر بر اين عوامل موانع و آفات راه نيز افزوده شود ، ديدن و پيوستن به دوست هرگز وقوع نيابد.

اينجا تنها بال عشق به كار مي‌آيد، آنچه كه انسان را در افقي بلندتر از پرواز فرشتگان عروج مي‌بخشد و جسم خاك را تا دورترين نقطه‌ي فلك به معراج نيستي مي‌برد و سقف سبز آسمان را مي‌شكافد تا هرچه بيشتر بتواند دستهاي خويش را به سقفهاي ازلي نزديك كند.

دريغ است كه در اينجا چند بيت از يكي از بهترين غزلهاي اين عارف شيدا را نياوريم.غزلي كه بيانگر دولت جاوداني اين عارف بزرگ است:

مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد ومن دولت پاينده شدم

ديده‌ي سير است مرا ، جان دلير است مرا

زهره‌ي شير است مرا ، زهره‌ي تابنده شدم

گفت كه ديوانه نه‌اي ، لايق اين خانه نه‌اي

رفتم و ديوانه شدم ، سلسله‌ي بندنده شدم

گفت كه سرمست نه‌اي ، رو كه از اين دست نه‌اي

رفتم و سرمست شدم ، وز طرب آكنده شدم

گفت كه تو كشته نه‌اي ، در طرب آغشته نه‌اي

پيش رخ زنده كنش ، كشته و افكنده شدم

گفت كه تو زيرككي ، مست خيالي و شكي

گول شدم ، هول شدم ، وز همه بركنده شدم

گفت كه تو شمع شدي ، قبله‌ي اين جمع شدي

جمع نيم ، شمع نيم ، دود پراكنده شدم

گفت كه شيخي و سري پيش رو و راهبري

شيخ نيم ، پيش نيم ، امر تو را بنده شدم

گفت كه با بال و پري من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم

زهره بدم ماه شدم ، چرخ دو صد تا شدم

يوسف بودم زكنون يوسف زاينده شدم

 

اكنون نيك مي‌دانيم كه مولانا جهان را چگونه متفاوت و مختلف از ديگر انسانها مي‌بيند و چگونه عمري را كه بي‌عشق بگذرد سالهاي مبهم و غبارآلودي مي‌داند در گورستان تعلقات و تزاحمات تاريخ دفن گرديده است او به خون جوشان خويش رنگ شعري مي‌دهد و بدان حقايقي را به انسانها تقديم مي‌كند كه جز با قرار گرفتن در همان حال نمي توان به آنها دست يافت، و نيز مي‌دانيم كه چگونه عشق او را گداخته و بي‌قرار كرده است كه يك لحظه آسايش ندارد.

اگر يكدم بياسايم روان من نياسايد

من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم

رها كن تا چو خورشيدي قبايي پوشم از آتش

در آن آتش چو خورشيدي جهاني را بيارايم

كه آن خورشيد بر گردون زعشق او همي سوزد

و هر دم شكر مي‌گويم كه سوزش را همي سايم

رها كن تا كه چون ماهي گدازان غمش باشم

كه تا چون مه نكاهم من ،چو مه زان پس نيرزايم

 

 آنچه گذشت گزيده ا‌ي از آثار و اوصافي بود كه جلال الدين محمد رومي بلخي براي عشق برشمرده است، ما در اين نوشتار به همين مقدار بسنده مي‌كنيم ولي باز از زبان مولانا ، تذكار مي‌دهيم كه عشق وصف ناپذير است و آن را تنها در دل مي‌توان تجربه كرد و بس و نيز ناگفته نماند كه عشق درد مي‌خواهد كه: سخن عشق چو بي درد بود بر ندهد.

عشق را از من مپرس از كس مپرس از عشق پرس

عشق در گفتن چو ابر درفشانست اي پسر

ترجماني من و صد چو منش محتاج نيست

در حقايق عشق خود را ترجمان است اي پسر

عشق كار خفتگان و نازكان نرم نيست

عشق كار پردلان و پهلوانست اي پسر

هرچه گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل باشم از آن

گرچه تفسير زبان روشنگر است

ليك عشق بي‌زبان روشنتر است

چون قلم اندر نوشتن مي‌شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقي هم عشق گفت

آفتاب آمد دليل آفتاب

گر دليلت بايد از وي رو متاب

 

يا حق.


بهشید

صداي شهرام ناظري در پاريس و مراكش ...

 استاد شهرام ناظري، 14خرداد در فستيوال شهر فز(فاس) مراكش برنامه اجرا كرد.

فستيوال مراكش ده سال است در شهر فز (كنار كازابلانكا) برگزار مي‌شود اما امسال جالب‌ترين دوره آن بود چرا كه كساني كه ظرف اين ده سال اول شده و جايزه نخست را برده‌ بودند، دعوت شده بودند.

شهرام ناظري در سال 76، همراه با گروه دستان در اين فستيوال شركت كرده و برگزيده شد،و امسال به همراه گروه مولوي (كه حافظ ناظري آن را تشكيل داده) برنامه اجرا كرد.

استاد ناظري قبل از اجرا گفت:: اجراي قطعاتي بر روي شعر مولوي كه من ساخته‌ام و حافظ آنها را تنظيم كرده، برنامه ما در اين كنسرت است... 

جمعه 29 خرداد (19 ژوئن) نيز تئاتر دلاويل (تئاتر شهر پاريس) ميزبان ناظري و گروه مولوي بود. اين برنامه به دعوت مسؤولان اين تئاتر و به مدت يك شب برگزارشد.

استاد ناظري ؛ اين روزها مشغول آماده‌سازي چند نوار نيز هست. وي مي‌گويد: اين آثار، كارهايي است كه به دلايل مختلف در اين چند سال عقب افتاده و متوقف مانده است از جمله كنسرتي كه چندي پيش در كاخ‌سعدآباد اجرا شد.

وي در مورد زمان انتشار آنها مي گويد: برخي هنوز ناقصند و برخي ديگر در انتظار مجوز اما خيلي زود منتشر مي‌شوند.

به مناسبت اجراي برگزيده هاي دوره هاي مختلف جشنواره فاس (فز) ‏,و با توجه به اينكه استاد شهرام ناظري در سال 1376(1997) مقام اول را در اين جشنواره به دست آورد ,بهتر ديدم كه در مورد اين جشنواره و اهداف آن بيشتر بدانيم ؛

و از اين رو , خلاصه اي از گزارش روزنامه ي همشهري در آن زمان(1997) را در اينجا مي نويسم ...

 

پيشكش ايران به موسيقي عرفاني جهان :

دراين دوره ي جشنواره ي فاس , صدها هنرمند صاحب نام از كشورهاي مغرب ,تركيه,ايران؛فرانسه,سوئيس,انگليس, آمريكا,,ايتاليا,نروژ,اسپانيا,هند,مپاكستان و...شركت كرده...و موسيقي عرفاني و محلي خود را اجرا كردند.

در پايان جشنواره هيأت برگزاركننده ,كنسرت اجرا شده توسط شهرام ناظري ,شركت كننده ي ايراني اين جشنواره را به عنوان بهترين برنامه انتخاب كرد.

ساير اعضاي گروه شركت كننده ي ايراني : مرتضي اعيان(نوازنده ي تمبك) , حميد متبسم (نوازنده ي تار) , كيهان كلهر(نوازنده ي كمانچه) , و حسين بهروزي نيا(نوازنده ي بربط) بودند كه با اجراي قطعاتي در مايه اصفهان دستگاه همايون و راست پنجگاه , شهرام ناظري را همراهي كردند.

اين جشنواره به منظور معرفي موسيقي عرفاني كشورهاي مختلف برگزار مي شود و برگزاركنندگان بيش از هر چيز بر آنچه اين موسيقي به انسان مي بخشد تاكيد دارند و آن را« پيشكش» موسيقي براي انسان مي خوانند.

محمد القباج مدير جشنواره فاس در اين باره چنين مي گويد : « در سنتهاي مذهبي تمامي فرهنگهاي جهان, ارزشهايي وجود دارند كه امروزه احساس مي كنيم بايد درباره آنها بيشتر تفكر كنيم .

يكي از اين ارزشها و معناهاي مستلزم تعمق , «پيشكش» روح انسان است. آنچه روح انسان عرضه مي كند در برخورد با مكانيسم هايي كه عادات روح انساني ما را ترجيح مي دهند بر مبناي ظرفيت استثنايي روح انسان در ارائه ي بهترين هاي خود پايه گذاري شده است .

انسان كاملا آزادانه و بدون اينكه انتظار داشته باشد در مقابل چيزي دريافت كند ,تواناييهاي خود را ارائه مي دهد.

اين يك هديه و احساس همدلي است كه باعث مي شود فراموش كنيم چه كسي برتر است.

ما در اينجا دور از آنچه انسانها را از يكديگر جدا مي كند آزادانه به خود واقعي مان خوشامد مي گوييم و در مي يابيم احساس برادري عميقي ميان ما بوجود آمده است . در سايه چنين طرز تفكري « پيشكش » معنا مي يابد و ما در جشنواره بين المللي موسيقي عرفاني فاس علاقه مندان را گرد هم آورده ايم تا با مشاهده ي برنامه هاي اين جشنواره , به چنين احساس مشتركي دست يابيم .

« فوزي الصقلي» كارگردان جشنواره موسيقي جشنواره ي موسيقي عرفاني فاس مي گويد :

«تهيه كنندگان جشنواره امسال تلاش كرده اند به بخش نا ديدني پديده موسيقي فكركنند.اميدواريم جشنواره ي امسال يك هديه باشد ,شايد براي كساني كه علاقمند موسيقي هستند,راهي بهتر از اين وجود نداشته باشد كه يك هفته صداي گروههاي موسيقي را در آسمان فاس بشنوندو اين هديه و پيشكش روحاني را دريافت كنند.

اين موسيقي مطمئنا قادر است با قلبهاي انسان ارتباط برقرار كند و به همين طريق در جهان تاثير بگذارد .

با هر تعبيير و تفسيري نظر «سيد بل عباس سبتي » كاملا درست به نظر ميرسد كه ميگفت تمامي جهان نسبت به بخشش حساس است و عكس العمل نشان مي دهد

«جرار كورديجيان »يكي ديگر از برگزار كنندگان جشنواره ي فاس كه امسال كارگردان هنري برنامه ها بود مي گويدميتوانيم بگوييم هنر روحاني شايد بيشتر از پيشكش باشد زيرا تاثيري متقابل دارد.اين حركت دوسويه بخشش به ديگري و حركت به سوي تعالي ,چيزي است كه به موسيقي عرفاني زندگي مي بخشد. »

در جشنواره ي امسال هنرمندان مشهور جهان شركت داشتند.

پس از اعلام نام « شهرام ناظري », به عنوان برگزيده ي جشنواره ي امسال نقدها و نظرات فراواني در اين باره اظهار شد.خبر نگاران كانالهاي تلويزيوني فرانسه با او گفتگو كردند و مطبوعات به تمجيد از ناظري پرداختند.

«جاناتان كوريل»منتقد كريستين ساينس مانيتور در نقدي با عنوان «شهرام ناظري ,پاوروتي ايران »چنين ميگويد علاقه مندان شهرام ناظري مايلند او را « بلبل ايراني » بنامند .

ناظري در ترانه هاي خود موسيقي سنتي ايران را با اركان اصلي موسيقي صوفيان پيوند داده است

وي در ادامه ي نقد خود درباره ي اجراي برنامه ي ناظري در جشنوا ره ي فاس چنين مي افزايد :

«ناظري كه براي اولين بار در جشنوا ره ي فاس شركت مي كرد در حضور 2500نفر ترانه اي به زبان فارسي اجرا كرد كه نشان مي داد با وجودي كه اشعار عرفاني رومي (مولانا ) به تمامي توسط جمعيتي كه در سالن گرد هم آمده بودند درك نمي شد ,اما ناظري توانست بينندگان را برجاي خود ميخكوب كند.در انتهاي برنامه تمامي حضار به پا خاستند و با فرياد و اهداي گل او را تشويق كردند تا حدي كه ناظري اظهار داشت انتظار چنين عكس العملي را از سوي تماشاگران نداشته است. »

لازم به ذكر است : شهرام ناظري و گروه همراهي كننده ي او از سوي تئاتر دلاويل پاريس به اين جشنواره دعوت شده بود و عنوان بهترين برنامه را به خود اختصاص داد.

 

 يا حق.


بهشید

کيوان قدرخواه:شاعر سالها و قرنها...

اين شعر يكي از اشعار شاعر قدرتمند عصر ماكيوان قدر خواه» است ، شاعري كه شايد سالها بعد اورا خواهند فهميد و خواهند شناخت .

او همچون حافظ و مولوي كه از زمان خود پيش بودند ،آثارش و طرز تفكرش از زمان خود بسيار جلوتر است .سبك نوشتاري و سبك روايتي او مختص خود اوست و تا امروز كسي بدين شكل شعر نسرائيده است.

درك شعرهاي او از هر ذهني فراتر است،اشعار او داراي معاني بلند و عميقي است كه مستلزم تعمق و تامل بسيار در آن است... و هركس بسته به نوع تفكر ، ذهنيت و هوش خود از آن بهره مي گيرد... من حتم دارم او شاعرسالها و قرنها خواهد بود و جاودان خواهد ماند.

خواندن كتابها و آثار بي نظيرش را به شما توصيه مي كنم...

من خود نيز شخصاً ،چند جلد از كتابهاي استادكيوان قدرخواه را به استاد شهرام ناظري هديه كرده ام ، فكر مي كنم استاد نيز كه خود بدعت گذار سبكهاي نو و خلاق در موسيقي هستند ، آثاري چنين بديع و بي همتا را مي پسندند.

بزرگداشت او در 12 آذر ماه 1382 در اصفهان و طي مراسم با شكوهي و با حضور خود او و جمع كثيري از نويسندگان ،شعرا و ديگر هنرمندان برجسته كشور برگزار شد.

از آثار كيوان قدر خواه مي توان به كتابهاي : گوشه هاي اصفهان ، پريخواني ها ، از تواريخ ايام ، سايه هاي نياسرم و... اشاره كرد.

 

پريخواني 12 ؛ از كتاب پريخواني ها :

 

آصف به خطوط دستم خيره شد

گفت ؛ اين است آنچه در كتاب تو مكتوب است :

عطر كرفس كوهي را دوست خواهي داشت

آس هاي بادي

آبهاي كهربايي

سبزي تيره ي برگهاي انجير

و سيگارهاي معطر را !

 

آرزوهايي خواهي داشت

كه مرزي نمي شناسد

سهم عظيمي از مائده هاي جهان را طلب خواهي كرد

سفر را دوست مي داري

صحراهي عريان

آلبالوي كال و خطر كردن را...

 

صداي هلهله ي گنجشكان را مي شنوم

نور شبتاب را در ظلمت مي بينم

ابرهاي مرواريدگون

و غيبگوي مسحوري را

كه در مردمكهاي تو زانو زده است

بوته هاي رازيانه را مي بينم

و صخره هاي سنگ آهن را

و فلزي كه در كوره تفته مي شود

« چه يادهايي در من زنده مي شوند»

 

شمشيرهاي آخته را مي بينم

با تيغه هاي سرد فولاد

كه در كار آب ديدن است

و در لحظه هايي كه بايد

تو را زخم خواهند زد

و به تدريج تكه تكه خواهي شد

 

در آسماني فسفرگون

دو چشم شور مي بينم كه تو را رها نمي كنند

لاشخورهايي را مي بينم

كه بر فراز سرت پرواز مي كنند

و هريك تكه اي از تو را به منقار دارند

و تو در ميانه ميدان

به گرد آنچه باقي ست مي چرخي

بي هيچ دريغي

بي هيچ افسوسی

 

گردونه هاي شعله ور مي بينم

كه تو را در گردابهاي هايل مي چرخانند

و تو به پيشواز ارواح ظلمت مي شتابي

و به ژرفاي تاريكي سفر خواهي كرد

بي هيچ بيمي

بي هيچ هراسی

 

مهتابي مرده رنگ مي بينم

شب پره هايي مي بينم كه از كنارت مي گريزند

و سايه هايي كه بر پهنه ي ديوارها خفته اند

آنها عفريتهاي تو اَند

و هنگامي كه بايد

از درون تو سر مي كشند

و هيچ گاه امان ات نمي دهند

بي هيچ چاره اي

بي هيچ گزيری

 

سوسكهاي تاريكي مي بينم

و موش كور را در پشته هاي خاك

خاكهايي كه خشتهاي آينده اند

و چون زمان آن فرا رسد

ديوارهايي بر مي افرازند

كه حصارهاي زندان تو اَند

و تو با پاي خود

به درون آن خواهي رفت

و در آن ماندگار خواهي شد

بي هيچ شكوه اي

بي هيچ شكايتی

 

بادها مدام تغيير جهت مي دهند

اماّ من ستاره ي درخشان سپيده دم را مي بينم

و نطفه اي را

كه هم اكنون بسته مي شود و مي بالد

او بانوي رؤياهاي تو خواهد شد

اماّ تو هرگز به آن دست نمي يابي

و تمامي عمر در خوابهايت

با او وصلت مي كني

بي هيچ توقعي

بي هيچ چشمداشتی

 

شبي ستاره باران را مي بينم

و سنجاقكي را كه بر پشت آن مي تازي

و آيينه اي زنگار گرفته

كه در وقت خود

با ترديد به آن نگاه مي كني

خود را به جا نمي آوري

شكستن خود را باور نمي كني

و بغض ات را

فرو مي خوري

بي هيچ اميدي

بي هيچ انتظاری

 

در ميان تكيه هاي ظلمات

چهره ي تو را مي بينم

كه از تو بر مي گيرند

و صدايت را كه مي شكنند

و تو تسليم خواهي بود

بي هيچ فريادي

بي هيچ تقلايی

 

بر خط خميده ي زمان

مارهاي زنگي را مي بينم

كه روزهايت را زهر آلود مي كنند

و مارمولكهايي را كه پنهان مي شوند

سالهايي را مي بينم

كه هنوز از عمر تو باقي ست

اماّ تو از پيش

در تابوت خويش خفته اي

و خوابي بي رؤيا را

گدايي مي كني

بي هيچ اندوهي

بي هيچ ندامتی

 

اين است آنچه در كتاب تو مكتوب است

بي هيچ شكي

بي هيچ شبهه اي .

 

يا حق.

 

 


بهشید

ديدگاهها ٬ عقايد و فعاليتهای استاد شهرام ناظری در زمينه ی موسيقی سنتی ايران...

 

در این گفتگو با دیدگاه ها ، عقاید ، زحمات و خلاقیت هایی که استاد دراین چند سال در زمینه ارتقا ء وپیشرفت موسیقی ملی کشورش انجام داده است آشنا می شویم...مسیرهای جدیدی که کشف کرده است و راههایی که کسی نرفته است و کارهایی که هرکسی قادر به انجامش نیست و نخواهد بود...

تمام اینها به گفته خود استاد در نتیجه آموخته هایش است که هیچ گاه پایانی ندارد...

هر يك ازآثار موسيقايي شهرام ناظری از تازگي و نوعي طراوت برگرفته از انديشه نو فكري بر خوردارمي باشد.

او كم مي گويد و كمتر مصاحبه مي كند ,اما صاحب انديشه است و وقتي سخن مي گويد گويي به دنبال چاره درد مي گردد...

*هنر موسيقي: جناب ناظري با هر موضوعي مي خواهيد آغاز كنيد.

لحن هايي كه ما در موسيقي داريم از قديم براي ما به وديعه گذاشته شده است.

البته خيلي از اين لحن ها ماُخذ نا شناخته اي دارند چرا كه در طي همين صد سال اخير است كه موسيقي به صورت متن نوشته شده است و به سنديت در آمده و ما از قبل آن هيچ لحن و يا قطعه و يا رديف ثبت شده اي نداريم.

در حقيقت اين سؤال است كه آيا تمامي لحن هايي كه وجود داشته همه شان غم انگيز بوده اند و يا اينكه لحن هاي ديگري مانند الحان حماسي و يا فرمهاي حركت بر انگيز هم بوده است .

البته و به طور قطع مي بايست بپذيريم كه الحاني با حركت هاي ديگر هم بوده اند.

اگر ما در ادبياتمان ,حافظ,ناصر خسرو , فردوسي , مولانا , ...داشته ايم اگر ما آن فخر و شكوه قابل تقدير را در آثار اين اساتيد مي بينيم به طور يقين در موسيقي قديم هم همين وضع بوده كه نسل به نسل به ما رسيده است.

البته در تمامي اين رديف هاي موسيقي و لحن هاي موجود در طي زمان تغييراتي ايجاد شده به خصوص از چهارصد سال قبل كه دست خارجي ها در اين كشور باز گذاشته شد.

به طور مثال در زمان حكومت صفويه خيلي از الگوهاي ما توسط اروپاييان عوض شد.آنان به دلخواه خويش در صدد تغيير همه چيز ما برآمدند.آنها تاُثيرات خويش را بر ما تزريق نمودند.آنها آرام آرام خيلي از خصلت ها و طرز تفكر ما را تحت تاُثير تفكر خويش قرار دادند.

من فكر مي كنم اگر اين تغييرات در همه چيز اتفاق افتاده پس در لحن هم اين مسئله صدق مي كند.يعني خيلي محدودتر شده است .خيلي ازسازها منسوخ منسوخ شده اند.نوع آوازها تغيير يافته به عنوان مثال قوالي (همان مرسوم امروز پاكستان)از آن ايرانيان بوده است. تمام اينها از بين رفته است .در نتيجه خيلي از لحنها و حالت هاي مختلف آواز معدوم گرديده است.

چون من از نوجواني با موسيقي سنتي آشنا شدم و طي چندين سال در اين راه تلاش كرده ام با بسياري از الحان موسيقي سنتي ايران و انواع آوازها تقريباً آشنايي دارم و مطمئن هستم كه اين بخش از موسيقي ما دستكاري شده و به حالت مويه و زاري براي نسل قبل در آمده است.

حال در نظر بگيريد كه موسيقي ما چقدر قوي بوده كه با تمامي اين دستكاريهايي كه شده باز هم تا اين حد تواناست.

آنچه كه به عنوان موسيقي سنتي براي ما باقي مانده داراي دو جنبه است.

جنبه خوب و مثبت آن كه بايد نگاه داشته شود و حتي آن را بسط و گسترش داد اما جنبه منفي آن بايد دور ريخته شود .آن قسمت كه از حركت ممانعت مي كند , انسان را تك بعدي بار مي آورد و يا ايجاد تاُثرهاي بيجا مي نمايد,بهتر است كنار گذاشته شود.

آنچه كه مهم است ,آگاهي مردم است نه تنها در موسيقي بلكه در هر كاري كه شروع به فعاليت مي كنند بايد با آگاهي باشد .

يعني به سراغ سنت رفتن نيز آگاهي كامل مي طلبد .هر گفته اي را نبايد پذيرفت سنت همانند چاله اي است كه اگر با ديد وسيع به آن نگريسته نشود ,انسان را محدود مي كند.«اگر بدون اطلاع »در سنت غور كنيد همه چيز را مثل اجتماع ,حركت ,زمان,رسالت ,از ياد خواهيد برد.

اين كاري كه من انجام داده ام «البته نمي خواهم بگويم كه تمام مشكلات حل شد» در حد خودم بد نبود در واقع نخواستم كار آماده ديگران را تكرار كنم .به دنبال راهي گشته ام كه وجود نداشت و اين خيلي مشكل است.

تكرار از كار گذشتگان به مراتب راحت تر است از خلق كاري كه اصلا وجود ندارد.در اين راه سختي ,زحمت,تلاش حتي شكست هم هست .در تمام مدت به اين مسئله مي انديشي كه «آيا ممكن است پس از تحمل تمامي مشقات به هدفت برسي و يا اينكه اگر به هدف خود رسيدي آيا اين كار مذرد قبول واقع مي شود يا خير »

از نظر نوع لحن و نسبت به تلاشهايي كه قبل از آن كرده بودم,تا حدودي در اصفهان موفق بوده ام و نتيجه اي براي خودم حاصل شد.

اميدوارم كه مود قبول واقع شود و تاُثير گذار باشد.در اين لحن حالتهاي غم انگيز و مويه كمتر است.

اشعار هم با همين طرز فكر انتخاب شده اند . اگر هم حزني در كار است كلي و انساني است.چيزي نيست كه انسان را به عقب باز گرداند .يك حركت نهاني در اين كار وجود دارد .

مقداري بر روي حركت تحريرها تلاش شده تا با قبل تفاوت داشته باشد .نسبت تحريرها با جمله هاي قبل و بعد ان منطقي تر شده است در حقيقت توانسته است تا روح جملات قبل و بعد از خود را قوي تر نمايد.

تحرير در اين جا براي تزئين آواز نيست بلكه داري معني مي باشد .انسان وقتي اين قطعه را گوش ميدهد حس خاصي به وجود مي آورد گو اينكه از دنياي ديگري آمده است.

كسي كه با موسيقي سنتي آشنايي داشته باشد و البته اهل مطالعه باشد ,درك خواهد كرد كه اين قطعه داري فلسفه ايست .

بر روي تك تك تحريرهاي آن فكر شده است .تمام تاريخ ايران ,حس دروني قوم ايراني ,تاريخ هنر ,عرفان ايران مجموعه همه اينها در اين كارها نهفته است .

ارزش موسيقي سنتي ما ,ارزش كار اساتيد ما در محدوده هاي زماني قبل سر جاي خويش برقرار است.منتهي حرف امروز نيز بايد در هنر امروز گفته شود .اجراي كارهاي تكراري ,كه بازپرداختي از آثار انجام شده قبل است ,امروز زياد شده و باعث رخوت هنرمندان گشته است .اگر اين كار ادامه پيدا كند و حركتي ايجاد نشود سطح موسيقي جامعه پايين مي آيد۰

*جناب ناظري وضعيت كنوني موسيقي را چگونه ارزيابي مي كنيد؟

اوضاع موسيقي امروزبه نظر من خيلي وخيم است به نحوي كه به لحاظ ضربه هاي زيادي كه در اين ده ساله اخير بر پيكره بي جان و بي رمق آن وارد شده , ديگر رمقي براي آن نمانده است .

متاُسفانه اقبال عظيم و تاريخ اي كه جامعه در روند انقلاب و سال هاي پس از آن به موسيقي سنتي نشان داد ؛ از سوي متوليان امر خوب هدايت نشد.بدين نحو خيلي مشتاقان موسيقي كه اكثراً نيز از جوانان كشورمان بودند ؛ به تدريج رو به نقصان نهاد.

اين گسستگي جامعه از فرهنگ و موسيقي خود را بايد در عملكرد نادرست ,بي برنامه و بدون هدف وزارت ارشاد و از سوي ديگر محيط غير هنري ايجاد شده در صدا و سيما جستجو كرد كه موجب شد هنرمندان و صاحب نظران موسيقي در هاله اي از انزوا قرار گيرند و گروهي غير متخصص به نام موسيقي سنتي , مدام و مدام آن را تكرار كنند و به اين وسيله سطح شنيداري و موسيقايي جامعه را تنزل دهند.

البته تاُثير منفي شركت هاي نوار پركني را نيز در اين ميان نبايد فراموش كرد كه با توليد و تكثير آثاري صرفاً تجاري و تكرار هاي ناشيانه آثار گذشته , در بازاري كردن موسيقي و خاطره آميز كردن آن نقش مهمي را بر عهده داشتند.

*بنابراين مي توان گفت در مورد ل آثار موسيقي ارائه شده طي سال هاي اخير , نظر مثبتي نداريد؟

خير,ايراداتي كه وارد شد بر نحوه برنامه ريزي فرهنگي كشور وارد است و كل آثار موسيقي را شامل نمي شود.چرا كه همواره هنرمنداني هستند كه در هر شرايطي كارهايي مانا و نيكو ارائه كنند. اين گره كه هم اكنون تعدادشان از انگشتان دو دست تجاوز نمي كند ؛ توانسته اند آثار خوب و ارزشمندي در عرصه موسيقي به وجود آورند.

همچنين در زمينه آموزش كارهاي با ارزشي چون : بازنويسي آثار قدما ,كتاب ها و نوارهاي آموزش موسيقي و...را ارائه كرده اند .

ولي از آنجايي كه سطح شنيداري جامعه از رشد چنداني بر خوردار نبوده است ؛ در مجموع اين آثار پيشرو نيز نتوانسته اند نفوذ چنداني در لايه هاي اجتماع پيدا كنند و بيشتر از سوي متخصصين و علاقمندان مورد استقبال قرار مي گيرند.

* در ارتباط با آموزش موسيقي در كشور , جوان هاي ما سؤالات بسياري مي پرسند كه نهايتاً مي خواهند بدانند راه درست كدام است.

در مملكت ما اصولاً سيستم درستي در زمينه آموزش , در هيچ دوره اي وجود نداشته است.امروزه وقت جوانان علاقمند به موسيقي , بسيار تلف مي شود زيرا مراكز آموزشي ,سامان چنداني ندارند و اصولاً آموزش موسيقي در كشور يكپارچه و مدون نيست .

همين امر موجب سرخوردگي جوان را فراهم مي آورد زيرا جوان مي بيند كه هر مركزي شيوه آموزشي متفاوتي را ارئه مي دهد .اين است كه بايد يك برنامه اصولي و سيستماتيك در زمينه آموزش موسيقي , توسط متوليان فرهنگي كشور طراحي شود ا علاقمندان بتوانند در مسيري صحيح گام بردارند و به خواسته هاي به حق خود نائل شوند . اين برنامه ريزي بايد از پايه بوده و از سنين خردسالي آغاز شود و در مدارس و دبيرستان نيز ادامه يابد.

* شما در طي فعاليت هنري خود زمينه هاي مختلف و گاه متفاوتي را در زمينه موسيقي تجربه كرده ايد ,كمي از اين تجربه هاي متفاوت بگوئيد .

هدف هايي را دنبال مي كنم كه هنوز به آن ها نرسيده ام با اين حال زمينه هاي مختلفي را در طول دوران هنري ام تجربه كرده ام .البته ادعايي ندارم كه ارزش هنري اين كارها در سطح بالايي قرار دارند, اما مي توانم بگويم از لحاظ تاُثير گذاري به ويژه بر نسل جوان ,نقش مؤثري را بر عهده داشتند.

به طوري كه به عنوان يك پل ما بين موسيقي سنتي و نسل جوان قرر گرفته , جوانان بسياري را به موسيقي سنتي , علاقمند كرده ام.و اما زمينه هاي كاري ام چند بخش را شامل مي شود .

تعدادي از كارها با اركسترهاي بزرگ و اركستر سمفونيك اجرا شده ( يادگار دوست- در گلستانه ـ گل هميشه بهار- ساقي نامه) بخش ديگر شامل گروه نوازي هاي سه تار است كه در زمان خود براي اولين بار اجرا مي شد( گل صد برگ-آتشي در نيستان) تعدادي از كارها با اساتيد برجسته موسيقي سنتي صورت گرفته (كنسرت اساتيد-دل شيدا-شور انگيز) در زمينه موسيقي عرفاني نيز فعاليت داشته ام و مقصودم اين بود كه بخشي از تاريخ اجتماعي و ادبيات عرفاني ايران را همراه با موسيقي به جامعه بشناسانم.

در زمينه موسيقي تنبور نيز براي اولين بار اين نوع موسيقي را از منطقه اي كوچك و بومي در غرب كشور (به همراه كيخسرو پور ناظري ) در سطح كشوري و حتي جهاني معرفي كرديم .‍[ آثارارائه شده در اين زمينه :مطرب مهتاب رو-حيراني است].

اخيراً نيز در زمينه خاصي از موسيقي سنتي فعاليت مي كنم كه جنبه روانشناسي و فلسفي آن بيشتر مشهود است ( سفر به ديگر سو)...

* برخي از گروه ها از انتقادات و نيز نوع نگاه منفي تان به موسيقي سنتي انتقاد كرده اند . دوست داريم مطلب را از زبان خودتان بشنويم .

در ابتدا بايد بگويم كه موسيقي سنتي را چراغ اصلي هدايت موسيقي ايراني مي دانم.

بديهي است پايه و اساس موسيقي سنتي, در دوره قاجار پي ريزي و نهادينه شده است .بنابراين هر كس كه خود را پيرو موسيقي سنتي مي داند ؛ بايد بر آثار موسيقايي دوره قاجار احاطه داشته و فرهنگ حاكم بر آن را خوب بشناسد .

همان گونه كه خود من نيز كاملاً با اين فرهنگ آشنايي دارم و از محضر اساتيد بزرگ موسيقي سنتي , بهره مند شده ام .اما بايد گفت نظر گاه منفي من نسبت به موسيقي سنتي كه موجب سوء تعبير برخي نيز شده است ؛ راجع به كل موسيقي سنتي نبوده و نيست .

اين ديدگاه منفي مربوط به طرز تفكر و ذهنيت متحجر مابانه اي است كه متاُسفانه به دليل سنتي بودن اين نوع از موسيقي در بافت آن وجود داشته و رهاوردي جز سكون , ماندگي و ايستايي موسيقي به دنبال ندارد.

از سويي ديگر در محيط بساز و بفروشي موسيقي امروز كه تكرار آثار ارزشمند گذشته (به دليل هزينه كم و سود سرشار آن ) و هم چنين سوء استفاده از ملودي هاي فلكلوريك مناطق بسيار رايج شده است ؛ طبيعي است گفتگو از عدم تكرار و تقليد , چنين مخالفت هايي را نيز به دنبال داشته باشد .

هميشه حرف حق تلخ بوده و با منفع برخي سود جويان منافات دارد و به مذاق آنها خوش نمي آيد . معتقد هستم باز خواني و باز نوازي آثار گذشتگان در جاي خود بسيار مناسب و حتي اجتناب ناپذير است,

اما مشروط به دو شرط :

اول اينكه فقط از سوي افراد صاحب نظر و صلاحيت دار صورت گيرد و دوم آنكه صرفاً جنبه آموزشي داشته باشد.و در غير جنبه آموزشي حتي اگر اين امر توسط صاحب نظري نيز صورت گرفته باشد ؛ باز سوء استفاده از آثار گذشتگان تلقي شده و به سمت موسيقي خاطره انگيز و بازاري پيش مي رود .

* قدري در خصوص انواع تحريرهاي تازه و جايگاه آنها در سبك آوازيتان توضيح دهيد.

در مجموع نظرگاهم از آغاز اين بوده است كه نوع محصول هنري ام مستقل از ديگران باشد و اصولاً اساس هنر را نيز همين اصل تشكيل مي دهد چرا كه تكرار و تليد با روح هنر مغاير است .

هنر نوعي پرواز است و هر كس بايد در جهت و ارتفاعي خاص (متناسب با روحيات و درونياتش ) پرواز كند.

در چنين آسماني ,تنوع پرواز محيطي متنوع را به وجود مي آورد .محيطي كه سرشار از جنب و جوش ,پيام و حس زندگي است . بدين نحو است كه حيات هنر تضمين مي شود .

موسيقي سنتي همين گونه است .حيات اين موسيقي را دو جنبه اساسي ضمانت مي كند . از يك سو , صاحب نظران بايد آنچه را كه ميراث گذشتگان ناميده مي شود؛ شكافته و به مردم بنمايند و مهم تر از آن اين است كه بايد مسيرهاي تازه اي همگام با زمان و متناسب با جامعه , در موسيقي ايجاد شود .در اين صورت موسيقي سنتي به بقاء خود ادامه داده و مي تواند به نسل آينده منتقل شود .

به همين دليل و به علت علاقه ام به كشف مسيرهاي جديد , بر روي لحن هاي متفاوت متمركز شده و تنها به الحان موجود اكتفا نكردم . همچنين شعر و موسيقي و زيبايي شناسي آواز را نيز آموختم و كلاً به هر كجا كه سر نخي بود سر كشيدم .درخصوص تحريرها نيز سعي كرده ام به جز جنبه تزئيني شان , نوعي بار معنايي را نيز به آنها بدهم و در حقيقت نقش تحرير مثبت تر و مستقل تر از قبل باشد . به گونه اي كه معناي جمله پيش و بعد از خود را تقويت كرده و جمله را رساتر كند.

از طرفي دريافتم مي توان با تحرير, تحرك موسيقي را دو چندان كرد.

اصولاً موسيقي ما قرن ها محبوس بوده و به انزوا كشيده شده است .اساتيد موسيقي يا در گوشه پستو و يا در دربار قاجار ماُوا داشتند .اين دلايل به اضافه عامل مذهب موجب شدند تا موسيقي ما از بافت جامعه دور بماند و حركت و پويايي لازم در آن به وجود نيايد.

از اين جهت ريتميك كردن تحريرها مي تواند سكون موسيقي مان را تا حدي جبران كند و اين همان كاري است كه مدتي است آن را شروع كرده و اميدوارم نتيجه خوبي را در پي داشته باشد.

(با آرزوی موفقيت روزافزون برای استاد ناظری.)

يا حق.


بهشید

مقاله روزنامه لوموند در مورد استاد ناظری...

صدايي براي شعر...

 

در سال 1377, استاد ناظري كنسرتي را در پاريس اجرا كرد كه با استقبال بي نظيري مواجه شد , و به همين دليل روزنامه لوموند معروف, گفت و گويي را با استاد انجام داد و مقاله بسيار جالب و زيبايي را بر اساس اين گفت و گو نوشت كه من به جرات مي توانم بگويم كه اين مقاله در عين كوتاهي به نحو چشم گيري شيوا و رسا, مطلب خود را بيان كرده است و نيز استاد شهرام ناظري مواردي را عنوان كرده اند كه من به شخصه در هيچ مصاحبه اي از ايشان نخوانده بودم.

خواندن آن خالي از لطف نيست....

 

موسيقي غذاي روح است . با برچيدن و حذف آن , جهان به يك گورستان مبدل مي شود . به هيچ هنري نمي توان آن را تشبيه كرد .فقط همانند صوت پرندگان و صداي آب است . در سه جمله شهرام ناظري تمامي نكات را در مورد موسيقي بيان كرد و نيز در مورد عشق و تعهدش به اين هنر...

از زماني كه به ياد دارد , موسيقي با زندگيش عجين بوده است .

از هنگامي كه كودك بوده و به صداي پدرش گوش فرا مي داده است . پدر كه پس از بازگشت از كار روزانه ,در خلوت خود سه تار مي زده و مي خوانده است .

از روزگاري كه مادرش , ترانه هاي كردي را به او مي آموخته است .اين خاطرات مربوط به چند سال پس از تولدش در سال 1951 در كرمانشاه است.

پس از ورود به كلاس اول دبستان , دوستان بسياري مي يابد. با وجود اينكه شاگرد خيلي خوبي نبوده است , هميشه بالاترين نمرات به او تعلق داشته است .

ناظري مي گويد: ناظم مدرسه مان , عاشق موسيقي بود .هر روز مرا صدا مي كرد و مي گفت: ناظري , ترانه اي بخوان و هميشه نمره 20 از آن من بود.

به همين دليل , دانش اموزان ديگر ,معترض مي شدند.

ناظري از آن پس ,خواندن را ادامه داد تا جايي كه اكنون كسي نيست كه او را نشناسد و به عنوان يكي از استادان آواز ايران از او ياد نكند.

ناظري , كسي بود كه توانست سبكي كاملا جديد را وارد موسيقي اصيل ايراني كند .با تلفيق و افزايش ريتم در موسيقي اصيل , آن را از حالت يكنواختي خارج كرد.

شهرام ناظري , نابغه ايست كه در كودكي و در سن 8 سالگي مثنوي مولانا مي خواند .مثنوي بزرگ جلال الدين رومي , شاعر صوفي قرن سيزدهم . به اين ترتيب بود كه به يكي از شخصيت هاي محبوب ايرانيان مبدل گشت.

داريوش طلايي , نوازنده تار و سه تار در مورد وي مي گويد : ناظري زماني ناظري شد كه موسيقي به صورت كنوني در ايران فعال نبود , حال آنكه نوارهاي وي جزء پر فروش ترين هاي بازار بود.

داريوش طلايي ,موسيقيداني است كه شهرام ناظري را در اولين كنسرتش در تئاتر شهر پاريس :در سال 1988 ,همراهي مي كرد.در اين كنسرت , حسين عليزاده نيز ,هنرنمايي مي كرد.

شهرام ناظري آرام است .دوست دارد هر از گاهي در كارش فاصله بيندازد .

ساكن تهران است .در خانه اي زندگي مي كند كه دور تا دورش را باغي در بر گرفته است . به دور از همهمه و هياهوي شهر , تقريبا پاي كوه , گه گاه , كناره مي گيرد و با خود خلوت مي كند.

او به نقل از يكي از فلاسفه غرب مي گويد :

”خوب است انسان بلد باشد گاهي كناري بايستد و از دور جهان را بنگرد . كاري كه خودش نيز بدان پرداخته است.“

طي سالهايي فعاليتش را معلق گذاشته است .خودش علت اين تعليق را ناشي از هرج و مرج موجود در موسيقي مي داند .

مي گويد: هر كسي كه از راه مي رسد , خود را هنرمند مي پندارد .ناظري مي گويد در حال حاضر خيلي چيزها عوض شده اند.

شهرام ناظري اين خوانده عاشق اشعار عرفاني , گه گاه خانه اش را در دل كوه,

تنها مي گذارد و بر صحنه هاي خارج از كشور با صداي گرم و دلپذيرش از شعراي صوفي مي خواند .از رومي شاعر مورد علاقه اش .شاعري كه در تمامي كشورهاي اسلامي , به نام مولانا , مشهور است.

 

لوموند/۲۴اکتبر ۱۹۹۸

ياحق.


بهشید