كسي مثل هيچ كس...


صدای سخن عشق...

 

موسيقي سنتي ما هرچند درطول قرون متمادي دچار فراز ونشيبهاي كمي وكيفي بسيار شده است، اما تا به امروز به همت اهل انديشه به بقاي تكاملي خود ادامه داده است  . آنجا كه حيات آغاز مي شود  بي شك بايد پي نقش پاي موسيقي بود وآنجا كه عشق به پايان مي رسد  يقيناً با فقدان موسيقي روبرو خواهيم شد.

 

 يكي از راههاي كشف قابليتها وظرفيتهاي انساني آدمها را مي توان درارتباط آنها با موسيقي ناب دانست ، علي الخصوص صداي آواز درمشرق زمين وايران . چراكه درموسيقي ملي ما اين آوازخوان است كه به موسيقي پاسخ مي دهد  ،  درست برعكس موسيقي غرب . به همين دليل تك خواني وتك نوازي نيز مقامي شايسته درمجموعه موسيقي ما دارد . 

 

يكي ازمعدود آوازخواناني كه حتي مي تواند بدون آرايش موسيقي،  درحدي چشمگير برشنونده اثر بگذارد" شهرام ناظري" است . صداي ناظري ازشوق وحزني توامان برخورداراست كه صرفاً به دليل مستولي بودن حكميت عشق برروان پرشباب او،  هنوز تحت فرمان  "حس " به كنش خواندن در مي آيد، به عكس خوانندگان حرفه ای كه به علت تكرار،  تمرين،  سابقه ، عادت  وعبوراز دوره عشق افلاطوني،  ديگراز آن جوشندگي رمانس حسي فاصله گرفته ودرمكانيزم قانوني دستگاهها ، به كنش عمدي وكنترل شده خواندن مي آيند.

 

تفاوت ميان ناظري وخوانندگان حرفه ای شبيه دوشاعراست كه شاعرنخست ازراه " شعور روحي"  به شعرمي رسد  و شاعردوم براثر " ادراك عقلي ". پرمسلم است كه شعرادراك عقلي به دل نمي نشيند،  چرا كه با كوشش به كف آمده است ، اماشعر شعور روحي تا جان هرسلول نفوذ مي كند،  زيرا از سرجان وبا جوشش جنون حاصل شده است.

 

 صداي ناظري صداي جنون وعشق است ، كه البته حفظ چنين روحيه نادري شديداً نياز به مراقبه وحفظ حيثيت رواني وگسترش رستگاري دروني دارد ونه تنها ناظري كه هرهنرمندي براي رسيدن به آن نقطه نادر روحي وجهت حفظ وحراست از آن عطيه شگفت، مي بايد دست به تمرين عشق بزند ، چرا كه عشق ورزيدن نيز آموختني وقابل گسترش است . 

 

آنان كه صنعت خواندن راباحفظ تمام قوانين حرفه ای وفرمولهاي مكانيكي و زير وبمها جانشين جوش جنون نموده اند از آن روان جمعي وذهني قومي وملي فاصله خواهند گرفت .

  

خواندن سوختن است درعشق  نه ساختن است دررعايت اصول .

 

شايد به همين دليل باشد كه حضور شهرام ناظري در ديگر كشورها بااقبال افزونتري روبرو بوده وحتي بسياري از علاقه مندان ادبيات ايراني با اشعاري كه وي از مولانا خوانده و مي خواند به اين شاعر واشعارش گرايش پيدا كرده اند.

 

  برای آنكه سخن ما حجت كافي بيابد ؛ به برخي از برنامه هاي ناظري  در ديگر كشورها كه درچندسال گذشته اجراشده اشاره مي كنيم:

 

1- درشهرباستاني  Fezدرمراكش، گروه موسيقي دستان به خوانندگي شهرام ناظري ، چنان درخشيدند كه به عنوان گروه اول ومنتخب دراين فستيوال جهاني مورد ستايش داوران ، مردم وخبرنگاران ورسانه هاي جهاني قرارگرفتند؛  تا آنجا كه روزنامه معتبر " كريستين  ساينس مانيتور"  طي گزارش مفصلي ازاين حادثه هنري ،به شهرام ناظري لقب پاواروتي شرق داده واز او وگروهش به عنوان جمعي مستعد ومسلط بر كارخود ياد كرد.

 

۲- همين گروه دريكشنبه 14 دسامبر 1997 برنامه ای درانجمن فرهنگی وابسته به انستيتوی  
جهاني موسيقي درشهر نيويورك برگزار كرد ، كه پس از آن روزنامه نيويورك تايمز براي اولين بار با درج عكس وگزارش مفصلي درباره اين گروه جذابيت وظرافتهاي صداي ناظري را ستود ونوشت : اين  جذابيتها آن گاه به اوج خود مي رسد كه باصداي شهرام ناظري همراه مي شد.ناظري هنگامي كه از موسيقي متاثر مي شد صدايش را به اوج مي رساند وسپس به تدريج آواز خود را فرود مي آورد. اوعلاوه برآن بداهه خواني نمود ونتهاي بالاي موسيقي رادربرنامه خود به كاربرد.

 

۳- يك مجله ديگر چاپ آمريكا نيز پس از كنسرت ناظري درسال 1378 ( مهرماه ) درباره وي مي نويسد:  شهرام ناظري را هرباركه درلوس آنجلس ديده ايم پربارتر وغني تر يافتيمش . شخصيتي كه گويي يك آن از تكاپو وتحرك وتحقيق ومطالعه وتأمل باز نايستاده است . ويژگيهايي كه هرهنرمندي رادرآستانه هزاره سوم ميلادي سزاوار عرض اندام وابراز وجود مي كند.

 

به اين دليل،  خاصه وقتي اشعار مولوي رامي خواند گويي مرد طريقتي بربالهاي قويي سبكبال هفت شهر عشق رامي گردد. اوباتجربه هايي كه آموخته ( اندوخته ) وسيروسلوكي كه در آثار عارفان كرده،  اسلوب خاص خود را آفريده ودرنتيجه : محل اجراي آوازها وترانه هايش را به مكان مقدسي تبديل مي كند به نحوي كه اين آثارجنبه الوهيت وتقدس مي يابند.

 

4- شهرتاريخي سمرقند در اوج برگزاری جشنواره موسیقی شاهد هنرنمايي گروه موسيقی  ونوازندگان برجسته ايراني به سرپرستي فرامرز پايور وخوانندگي شهرام ناظري بود كه با هنرنمايي خود موجب ابراز احساسات شدي بيش از چند هزار نفرازمردم ازبكستان وميهمانان خارجي جشنواره شدند. اين ابراز احساسات شديد پس ازآنكه ناظري شعرزيباي " بوي جوي موليان"  راخواند به اوج خود رسيد وحاضرين براي دقايق متمادي وي وگروه موسيقي ايراني را تشويق مي كردند.

 

(روزنامه همشهری – شهریورماه1381)

 

یا حق.

 


بهشید

آينه ای در برابر آينه ات می گذارم تا با تو ابديتی بسازم...

سلام...این بار تصمیم گرفتم  چند شعر از احمد شاملو(که یکی از شاعران مورد علاقه ی استاد ناظری  نيز هست) را انتخاب کنم و در اینجا بنویسم...من خود نيز به شاملو به عنوان شاعری  خلاق با آثاری بسيار زيبا، ارزشمند و متفاوت علاقه دارم...

 

هوای تازه:

- صبر تلخ:

 

 با سکوتی، لبِ من

بسته پیمان صبور-

 

زیر خورشید نگاهی که ازو می سوزم

و به نفرت بسته ست

شعله در شعله ی من،

زیرِ این ابرِ فریب

که بدو دوخته چشم

عطش ِ خاطرِ این سوخته تن،

 

زیرِ این خنده ی پاک

و وردِ جادوگر کین

که به پای گذرم بسته رسن...

 

آه!

دوستان ِدشمن با من

مهربانان ِ در جنگ،

 

همرهان ِ بی ره با من

یک دلان ِ نا هم رنگ...

 

 

من ز خود می سوزم

همچو خون ِ من کاندر تب ِ من

بی که فریادی از این قلبِ صبور

بچکد در شبِ من

 

بسته پیمان گویی

با سکوتی لبِ من.

 

 

-عشق عمومی:

 

 اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

 

اشکِ آن شب لبخندِ عشق ام بود

 

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که بشنوی

یا چیزی چنان که بدانی...

 

من دردِ مشترک ام

مرا فریاد کن.

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان ِ من "آشناست".

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

و زیبا ترین سرودها را

زیرا که مردگان ِاین سال

عاشق ترین ِ زندگان بوده اند.

 

 

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست...

 

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سان ِ ابر که با توفان

به سان ِعلف که با صحرا

به سان ِ باران که با دریا

به سان ِ پرنده که با بهار

به سان ِ درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای ِ تو آشناست.

 

 

باغ آینه:

- باغ آینه:

 

چراغی به دستم چراغی در برابرم

من به جنگِ سیاهی می روم.

 

گهواره های خستگی

                 از کشاکش ِ رفت و آمدها

                                      باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشانهای خاکستر شده را روشن می کند

 

فریادهای عاصی آذرخش-

هنگامی که تگرگ

               در بطن ِ بی قرارِ ابر

                                   نطفه می بندد

و دردِ خاموش وارِ تاک-

هنگامی که خوره ی خُرد

                در انتهای شاخ سارِ طولانی پیچ پیچ جوانه می زند

 

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من در وحشت انگیزترین ِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب

می کرده ام

 

 

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای

 در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم

 

جریانی جدی

در فاصله ی دو مرگ

در تهی میان دو تنهایی-

[ نگاه و اعتماد تو بدین گونه است!]

 

 

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی ست

 

من

بر می خیزم!

 

چراغی در دست، چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

 

«آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.»

 

 

ترانه های کوچک غربت:

- عاشقانه (آنکه می گوید دوستت دارم...):

 

آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

 

هزار کاکلی شاد

              در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

 

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود

 

 

 آن که می گوید دوستت دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید

 

                      ای کاش عشق را

                       زبان ِ سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

                      عشق را

                      ای کاش زبان ِ سخن بود

 

 

آیدا در آینه:

- اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر...

 

اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید

آسمان ِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن

                      تویی.

آسمان ِ روشن

سرپوش بلورین ِ باغی

که تو تنها گُل آن، تنها زنبور ِ آنی

باغی که تو

            تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی.

 

ای آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن

تویی.

 

 

یا حق.


بهشید