كسي مثل هيچ كس...


کيوان قدرخواه:شاعر سالها و قرنها...

اين شعر يكي از اشعار شاعر قدرتمند عصر ماكيوان قدر خواه» است ، شاعري كه شايد سالها بعد اورا خواهند فهميد و خواهند شناخت .

او همچون حافظ و مولوي كه از زمان خود پيش بودند ،آثارش و طرز تفكرش از زمان خود بسيار جلوتر است .سبك نوشتاري و سبك روايتي او مختص خود اوست و تا امروز كسي بدين شكل شعر نسرائيده است.

درك شعرهاي او از هر ذهني فراتر است،اشعار او داراي معاني بلند و عميقي است كه مستلزم تعمق و تامل بسيار در آن است... و هركس بسته به نوع تفكر ، ذهنيت و هوش خود از آن بهره مي گيرد... من حتم دارم او شاعرسالها و قرنها خواهد بود و جاودان خواهد ماند.

خواندن كتابها و آثار بي نظيرش را به شما توصيه مي كنم...

من خود نيز شخصاً ،چند جلد از كتابهاي استادكيوان قدرخواه را به استاد شهرام ناظري هديه كرده ام ، فكر مي كنم استاد نيز كه خود بدعت گذار سبكهاي نو و خلاق در موسيقي هستند ، آثاري چنين بديع و بي همتا را مي پسندند.

بزرگداشت او در 12 آذر ماه 1382 در اصفهان و طي مراسم با شكوهي و با حضور خود او و جمع كثيري از نويسندگان ،شعرا و ديگر هنرمندان برجسته كشور برگزار شد.

از آثار كيوان قدر خواه مي توان به كتابهاي : گوشه هاي اصفهان ، پريخواني ها ، از تواريخ ايام ، سايه هاي نياسرم و... اشاره كرد.

 

پريخواني 12 ؛ از كتاب پريخواني ها :

 

آصف به خطوط دستم خيره شد

گفت ؛ اين است آنچه در كتاب تو مكتوب است :

عطر كرفس كوهي را دوست خواهي داشت

آس هاي بادي

آبهاي كهربايي

سبزي تيره ي برگهاي انجير

و سيگارهاي معطر را !

 

آرزوهايي خواهي داشت

كه مرزي نمي شناسد

سهم عظيمي از مائده هاي جهان را طلب خواهي كرد

سفر را دوست مي داري

صحراهي عريان

آلبالوي كال و خطر كردن را...

 

صداي هلهله ي گنجشكان را مي شنوم

نور شبتاب را در ظلمت مي بينم

ابرهاي مرواريدگون

و غيبگوي مسحوري را

كه در مردمكهاي تو زانو زده است

بوته هاي رازيانه را مي بينم

و صخره هاي سنگ آهن را

و فلزي كه در كوره تفته مي شود

« چه يادهايي در من زنده مي شوند»

 

شمشيرهاي آخته را مي بينم

با تيغه هاي سرد فولاد

كه در كار آب ديدن است

و در لحظه هايي كه بايد

تو را زخم خواهند زد

و به تدريج تكه تكه خواهي شد

 

در آسماني فسفرگون

دو چشم شور مي بينم كه تو را رها نمي كنند

لاشخورهايي را مي بينم

كه بر فراز سرت پرواز مي كنند

و هريك تكه اي از تو را به منقار دارند

و تو در ميانه ميدان

به گرد آنچه باقي ست مي چرخي

بي هيچ دريغي

بي هيچ افسوسی

 

گردونه هاي شعله ور مي بينم

كه تو را در گردابهاي هايل مي چرخانند

و تو به پيشواز ارواح ظلمت مي شتابي

و به ژرفاي تاريكي سفر خواهي كرد

بي هيچ بيمي

بي هيچ هراسی

 

مهتابي مرده رنگ مي بينم

شب پره هايي مي بينم كه از كنارت مي گريزند

و سايه هايي كه بر پهنه ي ديوارها خفته اند

آنها عفريتهاي تو اَند

و هنگامي كه بايد

از درون تو سر مي كشند

و هيچ گاه امان ات نمي دهند

بي هيچ چاره اي

بي هيچ گزيری

 

سوسكهاي تاريكي مي بينم

و موش كور را در پشته هاي خاك

خاكهايي كه خشتهاي آينده اند

و چون زمان آن فرا رسد

ديوارهايي بر مي افرازند

كه حصارهاي زندان تو اَند

و تو با پاي خود

به درون آن خواهي رفت

و در آن ماندگار خواهي شد

بي هيچ شكوه اي

بي هيچ شكايتی

 

بادها مدام تغيير جهت مي دهند

اماّ من ستاره ي درخشان سپيده دم را مي بينم

و نطفه اي را

كه هم اكنون بسته مي شود و مي بالد

او بانوي رؤياهاي تو خواهد شد

اماّ تو هرگز به آن دست نمي يابي

و تمامي عمر در خوابهايت

با او وصلت مي كني

بي هيچ توقعي

بي هيچ چشمداشتی

 

شبي ستاره باران را مي بينم

و سنجاقكي را كه بر پشت آن مي تازي

و آيينه اي زنگار گرفته

كه در وقت خود

با ترديد به آن نگاه مي كني

خود را به جا نمي آوري

شكستن خود را باور نمي كني

و بغض ات را

فرو مي خوري

بي هيچ اميدي

بي هيچ انتظاری

 

در ميان تكيه هاي ظلمات

چهره ي تو را مي بينم

كه از تو بر مي گيرند

و صدايت را كه مي شكنند

و تو تسليم خواهي بود

بي هيچ فريادي

بي هيچ تقلايی

 

بر خط خميده ي زمان

مارهاي زنگي را مي بينم

كه روزهايت را زهر آلود مي كنند

و مارمولكهايي را كه پنهان مي شوند

سالهايي را مي بينم

كه هنوز از عمر تو باقي ست

اماّ تو از پيش

در تابوت خويش خفته اي

و خوابي بي رؤيا را

گدايي مي كني

بي هيچ اندوهي

بي هيچ ندامتی

 

اين است آنچه در كتاب تو مكتوب است

بي هيچ شكي

بي هيچ شبهه اي .

 

يا حق.

 

 


بهشید