كسي مثل هيچ كس...


آينه ای در برابر آينه ات می گذارم تا با تو ابديتی بسازم...

سلام...این بار تصمیم گرفتم  چند شعر از احمد شاملو(که یکی از شاعران مورد علاقه ی استاد ناظری  نيز هست) را انتخاب کنم و در اینجا بنویسم...من خود نيز به شاملو به عنوان شاعری  خلاق با آثاری بسيار زيبا، ارزشمند و متفاوت علاقه دارم...

 

هوای تازه:

- صبر تلخ:

 

 با سکوتی، لبِ من

بسته پیمان صبور-

 

زیر خورشید نگاهی که ازو می سوزم

و به نفرت بسته ست

شعله در شعله ی من،

زیرِ این ابرِ فریب

که بدو دوخته چشم

عطش ِ خاطرِ این سوخته تن،

 

زیرِ این خنده ی پاک

و وردِ جادوگر کین

که به پای گذرم بسته رسن...

 

آه!

دوستان ِدشمن با من

مهربانان ِ در جنگ،

 

همرهان ِ بی ره با من

یک دلان ِ نا هم رنگ...

 

 

من ز خود می سوزم

همچو خون ِ من کاندر تب ِ من

بی که فریادی از این قلبِ صبور

بچکد در شبِ من

 

بسته پیمان گویی

با سکوتی لبِ من.

 

 

-عشق عمومی:

 

 اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

 

اشکِ آن شب لبخندِ عشق ام بود

 

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که بشنوی

یا چیزی چنان که بدانی...

 

من دردِ مشترک ام

مرا فریاد کن.

 

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

 

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام

و دستهایت با دستان ِ من "آشناست".

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

و زیبا ترین سرودها را

زیرا که مردگان ِاین سال

عاشق ترین ِ زندگان بوده اند.

 

 

دستت را به من بده

دستهای تو با من آشناست...

 

ای دیریافته با تو سخن می گویم

به سان ِ ابر که با توفان

به سان ِعلف که با صحرا

به سان ِ باران که با دریا

به سان ِ پرنده که با بهار

به سان ِ درخت که با جنگل سخن می گوید

 

زیرا که من

ریشه های تو را دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای ِ تو آشناست.

 

 

باغ آینه:

- باغ آینه:

 

چراغی به دستم چراغی در برابرم

من به جنگِ سیاهی می روم.

 

گهواره های خستگی

                 از کشاکش ِ رفت و آمدها

                                      باز ایستاده اند،

و خورشیدی از اعماق

کهکشانهای خاکستر شده را روشن می کند

 

فریادهای عاصی آذرخش-

هنگامی که تگرگ

               در بطن ِ بی قرارِ ابر

                                   نطفه می بندد

و دردِ خاموش وارِ تاک-

هنگامی که خوره ی خُرد

                در انتهای شاخ سارِ طولانی پیچ پیچ جوانه می زند

 

فریاد من همه گریز از درد بود

چرا که من در وحشت انگیزترین ِ شبها آفتاب را به دعایی نومیدوار طلب

می کرده ام

 

 

تو از خورشیدها آمده ای از سپیده دم ها آمده ای

تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای

 در خلئی که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد تو را به دعایی نومیدوار طلب کرده بودم

 

جریانی جدی

در فاصله ی دو مرگ

در تهی میان دو تنهایی-

[ نگاه و اعتماد تو بدین گونه است!]

 

 

شادی تو بی رحم است و بزرگوار

نفست در دستهای خالی من ترانه و سبزی ست

 

من

بر می خیزم!

 

چراغی در دست، چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می زنم

 

«آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

تا با تو

ابدیتی بسازم.»

 

 

ترانه های کوچک غربت:

- عاشقانه (آنکه می گوید دوستت دارم...):

 

آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی ست

که آوازش را از دست داده است.

 

ای کاش عشق را

زبان ِ سخن بود

 

هزار کاکلی شاد

              در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من.

 

عشق را

ای کاش زبان ِ سخن بود

 

 

 آن که می گوید دوستت دارم

دل اندُه گین شبی ست

که مهتابش را می جوید

 

                      ای کاش عشق را

                       زبان ِ سخن بود

 

هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست

هزار ستاره ی گریان

در تمنای من.

                      عشق را

                      ای کاش زبان ِ سخن بود

 

 

آیدا در آینه:

- اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر...

 

اکنون رخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید

آسمان ِ آخرین

که ستاره ی تنهای آن

                      تویی.

آسمان ِ روشن

سرپوش بلورین ِ باغی

که تو تنها گُل آن، تنها زنبور ِ آنی

باغی که تو

            تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی.

 

ای آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوی من!

با زمزمه ی تو

اکنون رخت به گستره ی خوابی خواهم کشید

که تنها رؤیای آن

تویی.

 

 

یا حق.


بهشید