كسي مثل هيچ كس...


وقت است که بر خيزم...

چندين شب و خاموشي ,وقت است كه برخيزم
وان آتش خندان را با صبح برانگيزم

صد دشت شقايق , چشم در خون دلم دارد
تا خود به كجا آخر , با خاك در آميزم

چون كوه نشستم من, با تاب و تب پنهان
صد زمزمه برخيزد, آنگاه كه برخيزم

برخيزم و بگشايم اين بند دل جوشان
وين سيل گدازان را از سينه فرو ريزم

شب گرچه غم افزايد, ”خورشيد“ از او زايد
چون راحت دل خواهم , از درد چه پرهيزم

يا حق.

بهشید