كسي مثل هيچ كس...


باز آمدم چون عید نو ... در سالروز تولد استاد ناظری

باز آمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم

وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم

 

هفت اختر بی آب را کین خاکیانرا می خورند

هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم

 

از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من

تا جغد طوطی خوار را در دیر ویران بشکنم

 

ز آغاز عهدی کرده ام کین جان فدای" شه "کنم

بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پیمان بشکنم

 

امروز همچون آصفم شمشیر و فرمان در کفم

تا گردن گردنکشان در پیش سلطان بشکنم

 

روزی من نشکنم جز جور را یا ظالم بد غور را

چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم

 

هر جا که گویی بود چوگان وحدت وی برد

گویی که میدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم

 

گشتم مقیم بزم اوچون لطف دیدم عزم او

گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم

 

چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم کان شدم

گر در ترازویم نهی می دان که میزان بشکنم

 

چون من خراب و مست را در خانه ی خود ره دهی

پس تو ندانی اینقدر کین بشکنم آن بشکنم

 

گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می

دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم

 

چرخ ار نگردد گرد دل از بیخ و اصلش برکنم

گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم

 

نی نی منم سر خوان تو سر خیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم

 

ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی

گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم

 

درود...

امروز " 8 بهمن ماه " سالروز تولد بزرگمرد موسیقی ایران،استاد شهرام ناظری است، و بهترین بهانه من،برای نوشتن و آغازی دوباره در این روز عزیز...

پس از مدتها تصمیم گرفتم باز هم  در وبلاگم بنویسم...چندی، مشغله ها و گرفتاریها ، غمها واندوه ها را به کناری نهم و باز هم برای "کسی مثل هیچکس" بنویسم...امیدوارم دوستان مرا به خاطر این تاخیر ببخشایند و لطفشان مستدام باشد و با من همراه باشند.

" اثر هنری واقعی چیزی نیست جز سایه ای از کمال خداوندی" و

" هنرمند واقعی نه فقط چشمهایش بلکه روحش را نیز باید تعلیم دهد"...

استاد ناظری هنرمندی واقعیست که با تعلیم روحش و ارتقاء آن به سطوح بالای آگاهی و شناخت توانسته است به جایگاهی دست یابد که سالهاست آثار هنریش برترین آثار هستند...آثاری زیبا،ماندگار و تاثیرگذار...

یکی از بزرگان در مورد کیفیت یک اثر هنری می گوید: آن اثر باید توصیف ناپذیر و تقلید ناپذیر باشد"...و این در مورد آثار استاد ناظری کاملا مصداق دارد.

خود استاد می گویند:" من سعي كرده ام از مجموعه فرهنگ ملي موسيقي مسيرهاي تازه ای را كشف كنم و ضمن حفظ اصالت هاي موسيقي كه وظيفه هر هنرمندي است مسيرهاي تازه ای را  در اين راه كشف كنم...

چنانچه حضرت مولانا  نیز می فرماید:

شعر چه باشد برمن تا كه از آن لاف زنم   /   هست مرا فن دگر غير فنون شعرا

استاد می فرمایند: "من هرگز در يك نقطه ايست نكردم : حركت كردم، قدم در راه نهادم.اينكه آيا به هدف رسيده ام يا نه، بعدها تاريخ قضاوت خواهد كرد، اما اهميتي ندارد، مهم شكستن آن سدي بود كه ما سنتي ها هميشه از شكستن آن واهمه داشته ايم، البته لازم به توضيح است كه اين شكستن هرگز به مفهوم بي توجهي و رها كردن رديف هاي موسيقي سنتي نبوده، بلكه جوهره اصيل اين موسيقي و درسهاي گذشتگان همچنان چراغ اين راه بوده است. "

زیرا: "خواندن سوختن است درعشق   نه ساختن است دررعايت اصول ."  

"يك هنرمند واقعي کسی است كه بايد تمام گذشتگان وتمام آن مطالبي كه در گذشته اتفاق افتاده را ازصافي وجود خود بگذراند و رنگ و بوي شخصيت خود را به او بدهد. طبيعتاً كسي كه تمام هم و غمش را روي تقليد مي گذارد نمي تواند خالق خلاقيت ها و ابتكاراتي در اين زمينه باشد. كار خلاق كردن هم كار هر كسي نيست واقعاً كار كسي است كه يك تسلط عميق داشته باشد و يك عشق بزرگ و يك ايمان خيلي بالا به تمام اين فرهنگ  در وجودش ذوب شده باشد كه بتواند اين راه را طي كند..."

استاد ناظری پایه گذاری نوعی موسیقی را انجام داد، به نام موسیقی عرفانی...بعد از سالهای طولانی که تنها اشعار حافظ و سعدی توسط خوانندگان خوانده می شد، استاد ناظری که دارای صدایی حماسی و دارای ویژگیهای منحصر بفرد و بی همتا بود، تحت تاثیر زادگاهش(دیار موسیقی و عارفان و قلندران) و تعلیم وتربیت خانواده هنرمندش و اساتید برجسته اش، با اهدافی والا و مشخص و با درک کامل شعر عرفانی و حماسی در مسیری کشف نشده گام نهاد و با خلق نوعی موسیقی متناسب با شعر(به ویژه اشعار حضرت مولانا) و خارج کردن سازهای عرفانی (مانند سه تار،تنبور و دف) از مهجوریت، مسیرهایی را پیمود که در تاریخ موسیقی تکرار ناشدنی هستند...

 استاد ناظری وقتي اشعار مولوي رامي خواند گويي مرد طريقتي بربالهاي قويي سبكبال، هفت شهر عشق رامي پیماید. او با تجربه هايي كه آموخته ( اندوخته ) وسيروسلوكي كه در آثار عارفان كرده،  اسلوب خاص خود را آفريده است. در دل آواز شور انگیزش گاه موجی از پس موج دیگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند.

او با صدایی آکنده از شوق و حزنی تؤامان و آمیخته با عشق و عرفان الهی تأثیری عمیق را بر روح و ذهنمان می گذارد.

استاد در سالهای متمادی تلاش و تکاپوی خود در این راه، آثار زیبا و ماندگاری را خلق کرد که در تاریخ موسیقی اصیل کشورمان جاودان خواهد ماند...او همچنان در این راه گام بر می دارد و خلق آثار و اجراهای زیبا و تازه ای را از ایشان شاهد هستیم... 

استاد ناظری خود در مورد موسیقی عرفانی چنین بیان می کنند:

"اصولا معنويت و عرفان به درون هركسي و شناخت او مربوط مي شود.
موسيقي تراوش روح و درون هنرمند است. اگر هنرمندي بي فرهنگ باشد، لحن صدا و موسيقي او بي فرهنگ است و در شما تأثير ظاهري و موقتي مي گذارد.
اگر از شناخت و فرهنگ والايي برخوردار باشد و يك موسيقي ارجمند را به شما ارائه بدهد مسلماً اين همان موسيقي است كه احساسات دروني و انساني شما را بيدار و آرام آرام به اوج مي رساند.
موسيقي عرفاني يعني نوع طرز فكر و فرهنگ يك هنرمند. موسيقي عرفاني يعني احساس بدون قيد و شرط و تابناك  يك هنرمند و اين همان احساسي است كه مي تواند تأثير برتر خود را بر انواع فرم هاي موسيقي مثل سنتي، كلاسيك و فولكلوريك بگذارد. استفاده از شعر خاص يا ساز خاص و شعارهاي آنچناني شرط كار نيست. حضور و تراوش روح آگاه و جان عاشق و شيفته هنرمند را طلب مي كند."

 

می گویند "هنر یادآور خاطره ای مبهم از مقام والایی است که در بهشت داشته ایم ،"

و هنرمند هم عارف است و هم خالق، هم عاشق است و هم معشوق...

 

تو با زیبا هنرت  و آزاد منشی ات سرچشمه ی تمام زیبایی ها هستی ...

و تمام لحظه های نام تو و آثار تو اسیر ابدیت و جاودانگی است...

هنر را با "تو" شناختم...

با زیبا هنرت زندگی را، زندگی کردم...

با "تو"

       در قلبم

                  یادم

                      جاودانگی را شناختم

                              

این روز عزیز را به همه دوستان هنرمند و هنرشناسم تبریک می گویم  و برای استاد ناظری از درگاه خداوند متعال ، سلامتی و موفقیتهای روز افزون خواستارم... 

به همین مناسبت شعری را از حضرت مولانا به استاد ناظری و دوستان عزیزم تقدیم می کنم:

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

که در جهان چو تو خوبی کس ندید و نزاد

 

هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق

که او به دام چو تو "شهی" افتاد

 

ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت

که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد

 

دلم هزار گره داشت همچو رشته ی سِحر

ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد

 

بلند بین ز تو گشتست هر دو دیده ی عشق

ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد

 

نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت

یکی خراب و یکی مست و آن دگر دلشاد

 

به حکم توست بگریانی و بخندانی

همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد

 

بزیر سایه ی زلفت دلم چه خوش خفته است

خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد

 

چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید

خمار خیزد و فریاد در دهد فریاد

 

در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی

ندا ز عشق برآید که هرچه باداباد

  

یاحق.


بهشید